قیدار

۳.۶ از ۵ · ۴۷ رأی۲۹۶ صفحه۲۰ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

در قرآن، اسم بعضی پیامبران آمده است، اسم بعضی غیر پیامبران هم، چه صالح و چه طالح آمده است... صلح عاشق حضرت باری هستند... اما حضرت حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقی خدا توفیر دارد با عشقی ما... خدا عشاقی است که حتا دوست ندارد، اسم معشوقش را کسی بداند... به او می‌گوید رجل! همین... مرد!... همین... می‌فرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می‌کنند... یکی می‌آید موسای نبی را نجات می‌دهد... قوم بنی‌السرائیل را در اصل نجات می‌دهد... دیگری هم قومی را از عذاب نجات می‌دهد... اسم‌ش چیست؟ اسم‌شان چیست؟ نمی‌دانیم... رجل است...

تعداد صفحه
۲۹۶
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۶۹۸۳۲۴
سال نشر
۱۳۹۱
تعداد نقل قول
۲۰
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲۰ نقل قول

عادت ندارد به زن و بچه ی مردم نگاه کند، اما لباسهای جور و واجور زن‌ها توجه ش را جلب میکند. یکی چادر عربی سر کرده است، دیگری کُردی پوشیده است، زن دیگری روسریِ بلند و گل دار ترکمنی دارد… قیدار آرام از ناصر میپرسد: - خدا بیامرز اصلیتش به کجا می‌رسید؟ مجلس ختم ش شده موزه ی مردم شناسی!

خودش ریز میخندد. منتظر است تا قیدار هم بخندد. قیدار اما از جا بلند میشود. به کارشناس چیزی را میانِ حیاط نشان میدهد و میپرسد که چیست؟ کارشناسِ شیر و خورشید، عینکش را جا به جا میکند و میگوید: - بز باید باشد… یا گوسفند؟ قیدار میگوید: - آن جانور است! اما اینها مثل من و شما هستند. فقط ما رنگی هستیم، اینها سیاه و سفید! - سیاه و سفید یعنی چه؟ - یعنی اینها یا خمارند یا نشئه؛ یا سیاه یا سفید. اما ما هر کداممان هزار رنگ داریم… گاهی قرمزیم، گاهی سیاه، پاری وقت‌ها هم سبز و پاری وقت‌ها هم وقتی گندمان در می‌آید، قهوه ای!

این راننده، صورتِ زن را ناکار کرده است، مردانگی کند و آن نامردی را بدهد دستِ من که سیرتِ زنان را ناکار میکند…

ببین! به من التماس نکن… فردا روز من هم مجبور میشوم همینجوری به کسی التماس کنم. این بازیِ روزگار است…

اما همان‌ها میگفتند که امان از قالیِ نو عروس و دخترِ عاشق… نقش ش هزار راه میبرد آدم را… نقش ش غلط است؛ مرغ ش سر میکند توی گل و گل ش میرود زیر بال و پر مرغ، اما عوض ش تا بخواهی جان دارد…