
۱۲ کتاب
لوسی ماد مونتگومری، نویسنده کانادایی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به کودکی، خیال، طبیعت، رشد و خانه نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد ادبیات چطور میتواند از تجربهای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد.لوسی ماد مونتگومری، نویسنده کانادایی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به کودکی، خیال، طبیعت، رشد و خانه نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد ادبیات چطور میتواند از تجربهای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است.
من عاشق چیزهای قشنگم. هیچوقت اولین پیراهن قشنگم را فراموش نمیکنم؛ همان لباس قهوهایرنگی را که متیو برای کنسرت مدرسه به من داد. قبل از آن هرچه داشتم زشت و بدقیافه بود. آن شب احساس کردم قدم به دنیای جدیدی گذاشتهام.
۱۲ کتاب
من عاشق چیزهای قشنگم. هیچوقت اولین پیراهن قشنگم را فراموش نمیکنم؛ همان لباس قهوهایرنگی را که متیو برای کنسرت مدرسه به من داد. قبل از آن هرچه داشتم زشت و بدقیافه بود. آن شب احساس کردم قدم به دنیای جدیدی گذاشتهام.
از میان پنجرهی کوچک انباری، نسیم گرم و خوشبوی بعدازظهر تابستان میوزید. شاخههای درختان در باد میرقصیدند و فراتر، جنگل و باغ سیب، در آرامش و بخشندگی غرق بودند. بر فراز همهی این زیباییها، ابرهای سپید در آسمان آبی شناور بودند؛ و آن سوی دیگر، دریای نیلگون و امواج سپید خلیج میدرخشیدند.
[سوزان:] دختردایی سوفیای من هم مثل تو زود دلسرد میشود. دیروز با بغض به من گفت « وای اگر آلمانیها به اینجا برسند چه کار کنیم؟» من هم با خونسردی گفتم دفنشان میکنیم. برای قبر درست کردن جا زیاد داریم. دختردایی سوفیا گفت که من بی ملاحظه ام ولی من بی ملاحظه نیستم دوشیزه الیور عزیز، فقط به نیروی دریایی بریتانیا و جوانان کانادا اعتماد کامل دارم.
دوشیزه الیور جسورانه گفت: « بعضی وقتها فکر میکنم بهتر است به جای خدا، امیدمان به اسلحه هایمان باشد. [سوزان:] نه، نه، عزیزم! اشتباه میکنی. مگر آلمانیها در مارن اسلحه نداشتند؟ ولی پروردگار جلویشان را گرفت. این یادت نرود. هر وقت شک و تردید به جانت چنگ انداخت این را به یادت بیاور. محکم روی صندلیات بنشین، دسته هایش را محکم بگیر و چند بار بگو « اسلحه چیز خوبی است، ولی خداوند قدرتمندتر است. او حامی ماست و هرچه دیکتاتور بگوید اهمیتی ندارد» .
دکتر بلایت در نخستین روز سال نو گفت: سال ۱۹۱۴ به پایان رسید؛ سالی که طلوع زیبایی داشت، غروبش به خون نشست. در ۱۹۱۵ چه چیزی انتظارمان را میکشد؟ سوزان خیلی خلاصه گفت: « پیروزی» دوشیزه الیور با بی حوصلگی گفت: « سوزان واقعاً باور داری که پیروزی با ماست؟» … سوزان گفت: « نه دوشیزه الیور باور ندارم. میدانم ما باید امیدمان به خدا باشد و اسلحههای محکممان را آماده کنیم» .