ریلا در اینگل ساید (جلد 8)
Rilla of ingleside
- نوشته لوسی ماد مونتگومری
- ترجمه سارا قدیانی
- ناشر قدیانی
آنیشرلی دخترکی کک مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیمخانه بزرگ شده است. او با هوش است، قوة تخیل بیحد و مرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانیهای سادهاش، سعی میکند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختیهای بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن، با هر مشکلی کنار میآید و با هر شرایطی سازگار میشود.
- تعداد صفحه
- ۴۸۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۵۶۳۱۹۵۴
- سال نشر
- ۱۳۸۹
- تعداد نقل قول
- ۱۶
نقل قولها و فعالیتها
۱۶ نقل قول
[سوزان:] دختردایی سوفیای من هم مثل تو زود دلسرد میشود. دیروز با بغض به من گفت « وای اگر آلمانیها به اینجا برسند چه کار کنیم؟» من هم با خونسردی گفتم دفنشان میکنیم. برای قبر درست کردن جا زیاد داریم. دختردایی سوفیا گفت که من بی ملاحظه ام ولی من بی ملاحظه نیستم دوشیزه الیور عزیز، فقط به نیروی دریایی بریتانیا و جوانان کانادا اعتماد کامل دارم.
دوشیزه الیور جسورانه گفت: « بعضی وقتها فکر میکنم بهتر است به جای خدا، امیدمان به اسلحه هایمان باشد. [سوزان:] نه، نه، عزیزم! اشتباه میکنی. مگر آلمانیها در مارن اسلحه نداشتند؟ ولی پروردگار جلویشان را گرفت. این یادت نرود. هر وقت شک و تردید به جانت چنگ انداخت این را به یادت بیاور. محکم روی صندلیات بنشین، دسته هایش را محکم بگیر و چند بار بگو « اسلحه چیز خوبی است، ولی خداوند قدرتمندتر است. او حامی ماست و هرچه دیکتاتور بگوید اهمیتی ندارد» .
دکتر بلایت در نخستین روز سال نو گفت: سال ۱۹۱۴ به پایان رسید؛ سالی که طلوع زیبایی داشت، غروبش به خون نشست. در ۱۹۱۵ چه چیزی انتظارمان را میکشد؟ سوزان خیلی خلاصه گفت: « پیروزی» دوشیزه الیور با بی حوصلگی گفت: « سوزان واقعاً باور داری که پیروزی با ماست؟» … سوزان گفت: « نه دوشیزه الیور باور ندارم. میدانم ما باید امیدمان به خدا باشد و اسلحههای محکممان را آماده کنیم» .
[ریلا در مسیر جمعآوری کمکهای مردمی به خانهای میرسد که نوزادی که مادرش به تازگی مرده و پدرش به جبهه رفته بود، در حال گریه بوده است. این نوزاد را با خود به خانه میآورد و نگهداری آنرا متقبل میشود…] یعنی واقعاً خواب نمیدید؟ یعنی کسی که در آن وضع ناگوار گیر افتاده بود خودش بود؟ ریلا بلایت؟ دیگر برایش مهم نبود که آلمان به پاریس نزدیک شده است. حتی اگر پاریس را تصرف میکردند هم برایش مهم نبود. فقط آرزو داشت نوزاد نه گریه کند، نه چیزی توی گلویش بپرد، نه نفسش بگیرد و نه دچار تشنج شود.
سوزان [بعد از راهی شدن جم به جبهه] قاطعانه ادامه داد: دیگر نمیخواهم مثل گذشتهها خواست خداوند را زیر سؤال ببرم یا از آن گله کنم. ناله کردن یا ایراد گرفتن از خواست خداوند ما را به جایی نمیرساند. فقط باید دودستی به وظایفمان بچسبیم؛ از رسیدگی به زمینهای پیاز گرفته تا اداره کردن یک مملکت. آن پسرهای دوست داشتنی راهی جنگ شدهاند و ما زنها باید محکم و بدون لرزش انتظارشان را بکشیم