بیوه‌کشی

۴.۵ از ۵ · ۳ رأی۳۰۴ صفحه۹ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

هفت شبانه روز بود خواب می‌دید هفت کوزه‌ای که به هفت چشمه می‌برد، به جای آب، خون در آن پر می‌شود و هفت بار که کوزه‌ها می‌شکنند، آب چشمه‌ها دوباره بر می‌گردد و دیگر خون در آن‌ها جوش نمی‌زند. لازم هم نبود شب باشد و خواب باشد تا کوزه به دوش، سر اژدرچشمه برود و کوزه در آب بکند که بعد ببیند کوزه پر از خون شده است. کوزه‌ی اول با سنگ سیاه کنار چشه بشکند و بعد بی‌آنکه از خواب بیدار شود، کوزه‌ی دومی به دوش بگیرد و یک کوه آن طرف‌تر، کوزه را در سیاه چشمه فرو ببرد و بعد خون، جوش بزند و باز همان کند که بار اول کرده بود و بعد یک کوه آن‌سوی‌تر، کوزه‌ی سوم را در گاوچشمه از شانه پایین بیاورد و هنوز آب به کوزه نرسیده، آب که نه، خون، شتک بزند به دست و بالش و بعد کوزه را خاک‌شیر کند و کوزه به دوش، سمت پلنگ‌چشمه بدود که آب بردارد و خون بپاشد به گل و گردنش و کوزه از دوشش، شتاب بگیرد آن سوی سرخه‌چشمه و کوزه را محکم بکوبد به سرخه‌سنگ پای سرخه‌چشمه زیر سرخه‌کوه. هنوز زردچشمه مانده بود و بعد سفیدچشمه که آن‌ها هم رنگی جز رنگ همسانان خود نداشتند؛ عجیب اینکه نه لباس و نه دست و نه صورت و نه خودش، خونی نمی‌شدند و فقط «خوابیده خانم» از شدت تشنگی، از خواب می‌دوید بیرون.

تعداد صفحه
۳۰۴
شابک
۹۷۸۶۰۰۶۶۰۵۰۷۴
سال نشر
۱۳۹۴
تعداد نقل قول
۹
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۹ نقل قول

- اوهوی زن! یه سماور آب ره بخواهی بریزی گلوی یه قوری؟ ننه گل دستپاچه، دستش را سمت شیر آب سماور برد. تن داغ سماور مثل مار زخمی، دستش را گزید. خوابیده خانم سمت مادر دوید. شیر سماور را بست و با پارچه کهنه ای، آب فرش جلوی سماور را گرفت. ننه گل مثال دختری خجالتی که دسته گلی آب داده باشد، بلند شد تا نگاه شماتت بار پیل آقا را نبیند.

آنقدر گوشش به صدای نی بزرگ آموخت بود که حتی می‌توانست به جرات بگوید حالا کجاست و به چی فکر می‌کند. صدای نی ساعت دهی اش فرق داشت با ناهار خوران. نی بعد از خوابش فرق داشت با نی ای که غروب‌ها می‌زد؛ وقتی خوابیده می‌رفت سمت اژدرچشمه. این نی، نی هیچ کدام از این وقت‌ها نبود. آب تلخی توی دل و روده ی خوابیده سیل می‌شد. ((به کی بگم این سردرد را؟ این نی، نی بی وقت است!) )

یک قطره باران افتاد درست روی گونه ی عجب ناز. - باران؟ خوابیده سرش را بالا گرفت. دو قطره باران هم افتادند روی صورتش. آسمان بالای سر کوه روبرو ماند زیر زنجیر برقی که داداش خندید و گفت: « الان آسمان بگوید گرومب. » صدای آسمان غرمبه در کوه‌ها پیچید. داداش عجب ناز را بغل کرد و گفت: « دیدی آسمان چطور قلنج اش بشکست؟» خنده نشست کنج لب خوابیده خانم و گفت: « برویم! الآن باران بگیره. » داداش گفت: « باران فرار بداره؟»

شب، خوبی اش این است که همه چیز تویش گم می‌شود و بدی اش این است که بعضی چیزها که توی روز دیده نمی‌شدند، شب، توی کله ی آدمیزاد بزرگ می‌شوند!

داداش خجالت زده، تکیه داده بود به دیوار و گفته بود: « هنوز بزرگ نرفته از سرت بیرون؟» خوابیده فکر کرده بود: « چه می‌گوید؟ مگر می‌توان نقشی را که روی دیوار سیمانی کشیده می‌شود به این راحتی‌ها از بین برد؛آن هم نقشی که نه یکباره که نوا نوا همراهِ آهنگ نوای نیِ بزرگ توی ذهنش رفته بود. » - یعنی من ره هیچ وقت بخواهی؟ چه می‌دانست؛ شاید.