عقیل عقیل

امتیاز نداده‌اید

عقیل، دخترش و بزش از خرابی پا به راه گذاشتند. بیرون خرابی، آنجا که دیوار سنگی آسیاب به آخر می‌رسید، زیر سایه درخت، مردی چمباتمه نشسته، زانوهایش را بغل گرفته به پیش رویش خیره مانده بود. از دور، این مرد به جغدی می‌مانست که روی خرابه‌ای نشسته باشد. غباری که پیکرش را پوشانده بود، او را به رنگ جغد هم درآورده بود. یک جغد پیر.عقیل در نظر اول، او را بجا نیاورد. شاید این چند روزه چشم‌هایش کم نورتر شده بودند. شاید آخرین ذره‌های رمقش هم داشت ته می‌کشید. کسی چه می‌داند؟

تعداد صفحه
۶۴
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۵۱۲۱۸۷
سال نشر
۱۳۸۳
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها