این 1 فصل دیگر است
- نوشته مرجان شیرمحمدی
- ناشر مرکز
‹‹ ... سر ظهر منتظر دختر بود. باران میبارید و او خیس شده بود اما عین خیالش نبود. دختر را دید که بارانی پوشیده و یک چتر دستش گرفته و دارد میآید طرفش. اولین باری بود که با یک دختر قرار میگذاشت...››
- تعداد صفحه
- ۱۴۶
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۰۵۹۸۷۳
- سال نشر
- ۱۳۸۸
- تعداد نقل قول
- ۳
نقل قولها و فعالیتها
۳ نقل قول
جوونا کله شون باد داره. فکر میکنن میتونن دنیا رو عوض کنن. تا بوده دنیا همین ریختی بوده. به همین نکبتی. هیچ کسم کاری نتونسته بکنه. از اول عالم بشریت،چقدر آدم جونشونو توی این سیاهچالهها از دست دادن، دنیا عوض شد؟
وسط آواز گفت: ((دختر تو سینما متروپلو یادته؟) ) عماد گفت: ((آره) ) حسام گفت: ((خاک بر سر باباش کنن! دختره رو نداد به من.) ) عماد گفت: ((حسام جون،از کجا معلوم اگر دختره رو میداد به تو،اون میمون گنده هه الان اون نبود؟) ) حسام گفت: ((اینم حرفی یه) ) و بقیه آوازش را خواند.
یکیو میشناختم که با لباس هایی که تنش بود،بعد از بیست سال زندگی،از خونه زد بیرون. آزاد و رها. همه چیزم از قبل به نام زنش کرده بود. وقتی زد بیرون،خودش بود و لباسهای تنش. هیچی نداشت. فقط یه حس آزادی داشت،که به دنیایی میارزید.