aisan

aisan

@aisan

  • ۳۶۸

    امتیاز

  • ۵

    دنبال‌کننده

  • ۰

    دنبال‌شونده

  • ۰

    نقد

  • ۶

    نقل‌قول

آخرین فعالیت‌ها

خرده روایت‌های بی‌زن و شوهری
امتیازمحبوب

خرده روایت‌های بی‌زن و شوهری

برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.

ناتمامی
نقل قول

ناتمامی

چشمهایش همان چیزی بود که لیان هزاربار هشدارش را داده بود. یک تکه از ناکجایی که به اشتباه کاشته شده بود توی صورت این مرد. مجموعه ای از یاخته‌های قدرتمندی که وقتی درگیرشان میشدی نمیتوانستی خود را از جادویش رها کنی. نمیتوانی رودررویش به راحتی بگویی نه

۵ پسند
همین امشب برگردیم
قفسهمی‌خواهم بخوانم

همین امشب برگردیم

این کتاب به قفسه اضافه شد.

جیب‌های بارانی‌ات را بگرد
قفسهمی‌خواهم بخوانم

جیب‌های بارانی‌ات را بگرد

این کتاب به قفسه اضافه شد.

مرغی که رویای پرواز در سر داشت
قفسهمی‌خواهم بخوانم

مرغی که رویای پرواز در سر داشت

این کتاب به قفسه اضافه شد.

ناتمامی
نقل قول

ناتمامی

تو اوج ناامیدی،حتا وقتی کسی دارد به خودکشی فکر میکند،واقعا دلش نمیخواهد بمیرد که؛میخواهد یکهو اتفاق خیلی بزرگی برایش بیافتد.

۶ پسند
ناتمامی
نقل قول

ناتمامی

گاهی همه چیز مثل کام آخر سیگار است نه میتوانی ولش کنی و نه یک کام سنگین بگیری

۷ پسند
ناتمامی
قفسهدر حال خواندن

ناتمامی

این کتاب به قفسه اضافه شد.

دفترچه ممنوع
قفسهمی‌خواهم بخوانم

دفترچه ممنوع

این کتاب به قفسه اضافه شد.

1 دسته‌گل بنفشه
قفسهمی‌خواهم بخوانم

1 دسته‌گل بنفشه

این کتاب به قفسه اضافه شد.

1 عاشقانه آرام
قفسهمحبوب

1 عاشقانه آرام

این کتاب به قفسه اضافه شد.

انگار گفته بودی لیلی
قفسهمی‌خواهم بخوانم

انگار گفته بودی لیلی

این کتاب به قفسه اضافه شد.

سرخی تو از من
امتیازمی‌خواهم بخوانم

سرخی تو از من

برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.

دستکش قرمز
امتیازمی‌خواهم بخوانم

دستکش قرمز

برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.

این 1 فصل دیگر است
نقل قول

این 1 فصل دیگر است

جوونا کله شون باد داره. فکر می‌کنن می‌تونن دنیا رو عوض کنن. تا بوده دنیا همین ریختی بوده. به همین نکبتی. هیچ کسم کاری نتونسته بکنه. از اول عالم بشریت،چقدر آدم جونشونو توی این سیاهچاله‌ها از دست دادن، دنیا عوض شد؟

۶ پسند
این 1 فصل دیگر است
امتیازمی‌خواهم بخوانم

این 1 فصل دیگر است

برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.

این 1 فصل دیگر است
نقل قول

این 1 فصل دیگر است

وسط آواز گفت: ((دختر تو سینما متروپلو یادته؟) ) عماد گفت: ((آره) ) حسام گفت: ((خاک بر سر باباش کنن! دختره رو نداد به من.) ) عماد گفت: ((حسام جون،از کجا معلوم اگر دختره رو می‌داد به تو،اون میمون گنده هه الان اون نبود؟) ) حسام گفت: ((اینم حرفی یه) ) و بقیه آوازش را خواند.

۲ پسند
این 1 فصل دیگر است
نقل قول

این 1 فصل دیگر است

یکیو میشناختم که با لباس هایی که تنش بود،بعد از بیست سال زندگی،از خونه زد بیرون. آزاد و رها. همه چیزم از قبل به نام زنش کرده بود. وقتی زد بیرون،خودش بود و لباس‌های تنش. هیچی نداشت. فقط یه حس آزادی داشت،که به دنیایی می‌ارزید.

۴ پسند
چتر ژاپنی
قفسهمی‌خواهم بخوانم

چتر ژاپنی

این کتاب به قفسه اضافه شد.

سلام آقای ونسان
قفسهمی‌خواهم بخوانم

سلام آقای ونسان

این کتاب به قفسه اضافه شد.