در جستجوی مولانا

Sur les pas de rumi

۳.۳ از ۵۳۶۰ صفحه۱۹ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

غالبا از یاد می‌بریم که شاعران عارف بزرگ ایران در سده‌های ششم و هفتم هجری، که تاجی بی‌همتا از تغزل و و متافیزیک بر تارک تاریخ ملت‌ها نشانده‌اند آثار خود را در رویارویی با تهدید دهشتناک مغولان، که به نحوی بی‌امان به پیش می‌شتافتند و همه چیز را ویران می‌کردند، سروده‌اند. گویی وضعی اضطراری برقرار بود. عطار ظاهرا به دست این مهاجمان کشته شد. مولانا ناگزیر از زادگاهش بلخ (در شمال افغانستان کنونی)، شهر به شهر، گریخت تا به آناطولی رسید و در قونیه استقرار یافت. اگر بناست در همان حال که برای جلای وطن به سوی جاده‌ها می‌شتابیم دارایی گرانبهایی را حفظ کنیم، باید شعر را برگزینیم، شعری که نماد اوج است، شعری که مایه تعالی انسان است و ما را به یافتن جهانی دیگر در این جهان فرا می‌خواند، جهانی در امان از سلاح و آتش که آدمی با آتشی دیگر، آتش عشق، عشقی که نقطه مقابل کشتار و جهالت است، بدان راه می‌یابد. به گمان من، بدین‌سان می‌توان بیت مشهوری را تفسیر کرد که در آغاز کتاب مثنوی معنوی آمده است، کتابی چنان با حرمت که «قرآن عارفانه» نامیده می‌شود: بشنو این نی چون حکایت می‌کند از جدایی‌ها شکایت می‌کند باید جدا شد، باید نه تنها از محبوب (که در این‌جا شمس تبریزی است) برید بلکه باید از همه چیزهایی که تا این هنگام هستی ما را تشکیل می‌داده است، برید: آسایش، خانه و کاشانه، زندگی آرام و بی‌جنجال. بدون گسستن از بیخ و بن، بدون این جدایی دردناک، آتشی تازه شعله‌ور نخواهد شد و ما همچنان با هستی زمینی‌مان برجا خواهیم ماند.

تعداد صفحه
۳۶۰
شابک
۹۷۸۹۶۴۴۴۸۴۱۷۹
سال نشر
۱۳۸۹
تعداد نقل قول
۱۹
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱۹ نقل قول

دانستم که حضور کامل در غیبت رخ می‌نماید، دانستم که مرگ هدیه تولد است، دیوانگی سپر فرزانگی است، ضعف و سستی قدرت را آشکار می‌سازد، پیروزی راه را برای شکست باز می‌کند، و دانستم که در پایان سفر به مسافران می‌رسیم.

جایگاه من برتر از اندیشه‌هاست چون من از اندیشه‌ها گذشته‌ام و راهی که در پیش گرفته‌ام، راهی است در فراسوی آن‌ها. اندیشه حاکم بر من نیست، منم که حاکم بر آنم برای اینکه اختیار بنا به دست بنّاست. همه مردم زیر سلطه اندیشه قرار دارند، برای همین است که خسته و اندوه‌زده‌اند. اما من از قصد خود را به دست اندیشه می‌سپرم و هرگاه که بخواهم خود را از قید آن رها می‌سازم. من مرغی‌ام که در اوج پرواز می‌کند و اندیشه مگسی بیش نیست. چگونه می‌خواهید که مگس به من دسترس داشته باشد؟ من از قصد، از اوج به زیر می‌آیم تا آن‌هایی که پر و بالشان شکسته است، به من برسند؛ و هرگاه از این دنیای دون دلزده شوم، بی‌درنگ مثل مرغان با پر گشوده به پرواز در می‌آیم. پر و بال من طبیعی است. آن‌ها را با سریش نچسبنده‌ام. شاید این که می‌گویم در نظرتان ادعایی باطل باشد چون چنین پروازی را تجربه نکرده‌اید اما در نظر ساکنان افق معنی، واقعیت محض است.

برای پخته شدن، باید جدایی را تجربه کنم، همان جدایی که نی بریده از نیستان را به سازی خوش‌آوا مبدل کرد، همان جدایی که از مردی به حال خود رها شده شاعری بی‌مانند پدید آورد. این را می‌دانستم و این را هم می‌دانستم که در پختگی غرق خواهم شد و در پایان سفر، با آن‌که راه سفر را به من نشان داد، یکی خواهم شد.

مولانا کسی را که بیش از هر چیز و هر کس در جهان دوست می‌داشت، فدا کرد تا خطر عشق را در اوج تجربه کند. مولانا جدایی، و حضور در غیبت را برگزید. او عادت داشت که زندگی خود را چنین خلاصه کند: « خام بدم، پخته شدم، سوختم» . پیش از دیدار با شمس، خام بود، پیوند با شمس پخته‌اش کرد و در جدایی از او، سوخت و عظمتی بی‌کران یافت.

هر که را با ضد خود بگذاشتند آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند سخت‌ترین عذاب، عذابی که با مرگ برابر است، در قفس افتادن با کسانی است که از جنس ما نیستند.