چراغها را من خاموش میکنم
- نوشته زویا پیرزاد
- ناشر مرکز
این یک کتاب رمان است. راوی این داستان زنی است ارمنی به نام کلاریس آیوازیان که در خلال زندگی روزمرة خود ما را با روابط خانوادگیاش، دختران دوقلو و پسر نوجوانش و دنیای عاطفی آنها، و همسایگان خود آشنا میکند. کسانی که در کنار هم، در آبادان و در خانههای سازمانی شرکت نفت زندگی میکنند. اما به ناگاه موجی ملایم او را از مسیر تکراری زندگی هر روزهاش خارج میسازد و باعث میشود تا این زن نگاهی دوباره به خود بیندازد... .
- تعداد صفحه
- ۲۹۶
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۰۵۶۵۶۸
- سال نشر
- ۱۳۹۱
- تعداد نقل قول
- ۷
نقل قولها و فعالیتها
۷ نقل قول
دو طرف خیابانهای پهن،خانههای یک شکل با شمشادهای یکدست،شبیه بچه هایی بودند که تازه از سلمانی برگشته اند. سر صف منتظر ناظم ایستاده اند که بیاید و بگوید: » به به،چه بچههای مرتب و تمیزی. «
آدمها آنقدر زود عوض میشوند آنقدر زود که تو فرصت نمیکنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه بین دوستیها تا دشمنیها فاصله افتاده است!
تا اولین دلمه را پیچیدم و گذاشتم توی دیگ، دو وَر ِ ذهنم کشمکش را شروع کردند. « خیلی احمقی. » « چرا؟ کجای این که دو نفر علاقههای مشترک داشته باشند اشکال دارد؟» « هیچ اشکالی ندارد، ولی…» « حالا چون یکی زنست و یکی مرد نباید با هم حرف بزنند؟» « فقط حرف بزنند؟» « البته که فقط حرف بزنند. » — « تنها کسیست که حرفم را میفهمد. » —- « بس که تنهایی با خودم حرف زدم دیوانه شدم. » —- « بس که هر کاری را به خاطر دیگران کردم خسته شدم. » —- « این هم جوابم. بچهام فکر میکند غرغرو و ایرادگیرم. شوهرم حاضر نیست یک کلمه با هم حرف بزنیم. مادر و خواهرم فقط مسخرهام میکنند و نینا که مثلا با هم دوستیم فقط بلدست کار بکشد. مثل همین الان. مثل همین الان که باید برای آدمهایی که هیچ حوصلهشان را ندارم غذا درست کنم. » « حوصلهی هیچکدام را نداری؟» —- « چرا داری دلمه درست میکنی؟» —– « برای کی داری درست میکنی؟» —- « خیلی احمقی. »
یاد حرف پدر افتادم که میگفت « نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها عقیده ات را که میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بی فایده است. »
هر کسی که مادر است یا مادر دارد، باید این کتاب را بخواند. اشکالات فنی کمی نداشت، اما محتوا بسیار عمیق و قوی بود.
