آوای وحش

The call of the wild

۳.۹ از ۵ · ۶ رأی۲۵۶ صفحه۳ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

‌آوای وحش که حاصل بسیاری از تجربه‌های نویسنده اش در قطب شمال بود، بعد‌ها به هفتاد زبان ترجمه شد و میلیون‌ها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسید. جک لندن به قول خودش آوای وحش را در مدت "سی روز جان کندن " نوشت. او در این رمان نیز مانند رمان سپید دندان شخصیت سگی را از درون دیده و عشق و دلبستگی او به انسان را به نمایش گذاشته است.

تعداد صفحه
۲۵۶
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۶۹۵۴۰۸
سال نشر
۱۳۸۹
تعداد نقل قول
۳
نسخه‌ها
جلد کتاب آوای وحش (متن کوتاه شده)
جلد کتاب آوای وحش
جلد کتاب آوای وحش
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۳ نقل قول

بین یک احمق و حماقت او حایل شدن کار بیهوده ای است

همان یکبار کتک خوردن از مرد سرخ پوش به باک فهماند که در برابر مردی که چماق به دست دارد کاری از او ساخته نیست و این درس را تا آخر عمر فراموش نکرد. چماق برای او مکاشفه ای بودجهت آشنایی با قوانین بدوی.

زوزه و آواز سگ‌های اسکیمو در حکم به مبارزه خواستن زندگی است سرودی کهن است به قدمت نژادشان.

وحوش صبر زیادی دارند و مثل زندگی خستگی ناپذیر و پیگیرند. همچون عنکبوتی هستند در تارش، یا چون ماری در چنبرش و یا پلنگی در کمینگاهش و می‌توانند ساعت‌ها از جا نجنبند و از طرفی هنگام شکار، صبر حیوانات به اوج خود می‌رسد.

به زودی یاد گرفت چگونه با دندان هایش یخ هایی را که بین انگشت‌های پنجه ی پاهایش جمع می‌شد خرد کند و بیرون بکشد. چون یخ‌ها پاهایش را زخمی می‌کردند و باز یاد گرفت چگونه وقتی تشنه است و آب گودال یخ بسته است پاهای جلویش را بلند کند و روی یخ بکوبید و یخ را بشکند. اما شگفت انگیزترین چیزی که آموخت این بود که چگونه باد را بو کند و یک شب قبل، جهت باد را پیش بینی کند. به همین دلیل هوا هرچقدر هم که راکد بود، او لانه اش را در تاریکی، پای درختی یا ساحل رودخانه ای می‌کند و وقتی بعد باد شروع به وزیدن می‌کرد او در پناهگاهی گرم و نرم و پشت به باد خفته بود. باک نه تنها تجربه می‌کرد و می‌آموخت، بلکه غریزه‌های خفته اش بعد از مدت‌ها دوباره در وجودش بیدار شد. خاطره ی اجدادش به نحو عجیبی در ذهنش زنده شد; خاطرات زمانی که گله‌های سگ‌های وحشی در جنگل‌ها می‌رفتند و شکار خود را می‌کشتند و می‌خوردند و به این ترتیب او هم یاد می‌گرفت که چگونه مثل گرگ‌ها بجنگد و به سرعت به دندان بگیرد و بدرد و عقب بنشیند. آری، اجداد او این چنین می‌جنگیدند. با خاطرات آنها، زندگی قدیم دوباره در وجودش جان گرفت و میراث و حیله‌های کهن آن‌ها را در درونش زنده کرد و همه ی این‌ها بدون هیچ زحمت یا مکاشفه ای به یادش آمدند طوری که انگار همیشه با او بودند. شب‌های آرام و سرد وقتی دماغش را رو به ستاره‌ها می‌گرفت و مانند گرگ‌ها زوزه‌های طولانی می‌کشید، این اجداد مرده و خاکستر شده اش بودند که زوزه ی قرن‌ها را از گلوی او بیرون می‌دادند. آهنگ صدایش، آهنگ غم انگیز صدای آن‌ها بود و سکون، سرما و تاریکی را معنا می‌کرد. او مظهر بازی زندگی بود. آوای کهن از درونش برمی خاست و دوباره به خویشتنش باز می‌گشت. او به این جا آمده بود، چون آدم ها، در شمال فلزی زرد رنگ یافته بودند; چون حقوق مانوئل باغبان، کفاف زندگی زن و بچه هایش را نمی‌داد.