آرش در قلمرو تردید

۳.۳ از ۵ · ۱ رأی۸۴ صفحه۲ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

خورشید می‌نشست و اندوه بر دل آرش. مرد تنها، بر افق، بر سنگ، و بر یال‌های تیره‌رنگ کوه‌های سخت، نظری انداخت و بر توده بیشماره مردم که از فروتر مکان خویش، بانگشان چون صوت باد بود. فریاد زد: غمگینم، غمگین چون غروب، چون آواز غریب رهروی تنها، و چون دیوارهای کاهگلی مخروب؛ غمگین از زمانه خویشم. ای شادی‌های از میان رفته، ای خنده‌های از اعماق، ای توان تحمل، به سوی این برگزیده مغموم، این پیامبر تنهای مریدانش در قفای دور وامانده باز گردید! راه من سخت است. هیچکس یک لحظه با من نیست. آرش با خود چنین می‌گفت و باز می‌رفت. گاه به بالا می‌نگریست و گاه به جانب مردم. می‌دیدشان و می‌لرزید: افسوس بر شما!

تعداد صفحه
۸۴
شابک
۹۷۸۹۶۴۵۵۲۹۹۸۵
سال نشر
۱۳۸۸
تعداد نقل قول
۲
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲ نقل قول

تا عشق وجود دارد، زندگی به دردسرش می‌ارزد.

اخلاقی که بر تهدید استوار باشد پوزخند بر اخلاق است.