قلعه مالویل
این تصویر عینا در ذهن من مانده است. چون آن پسربچه که روی تختخواب دراز کشیده منم و عمو هم که بر آستانه در ایستاده است منم. آن وقت عمو ساموئل تقریبا با ۱ سال اختلاف سن و سال حالای مرا داشت و همه بر این گفته متفقند که من به او بسیار شبیهم. و در ابن صحنه که حرف بسیار کم رد و بدل شده است به نظرم میآید که پسربچه را که خودم بودم رو به رو با مردی میبینم که حالا شدهام.
- تعداد صفحه
- ۵۸۴
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۲۶۲۵
- سال نشر
- ۱۳۸۸
- تعداد نقل قول
- ۴
نقل قولها و فعالیتها
۴ نقل قول
این هم یک نوع جنون آدمها است که میخواهند همه چیز را بایگانی کنند
این با ما نیست که بگوییم زنده خواهیم ماند یا خواهیم مرد. آدم برای این زنده است که به زندگی ادامه دهد. زندگی مثل کار میماند، پس بهتر اینکه آن را به انجام رساند نه اینکه هر جا مشکل شد نیمه کاره ولش کرد.
. . آیا من انبازها را غارت کرده ام، لاروکیها را اذیت و آزار کرده ام و به زنها تجاوز نموده ام؟ آیا من بوده ام که ساکنان کورسژاک را تا آخرین نفر قتل عام کردم؟ معهذا کسی که این جنایات را مرتکب شده فولبر با او مثل یک دوست رفتار میکند و مرا که به قول خودش فقط قصد انجام این کار را داشته ام به مرگ محکوم میکند. این است عدالت فولبری، اعدام جزای یک بی گناه و دوستی سزای یک جانی!
من هیچ باور ندارم که جماعتی در مقیاس بزرگ یا کوچک همیشه مرد بزرگی را که بدان نیازمند است از میان خود بیرون میدهد. برعکس، لحظاتی در تاریخ هست که در آن خلأئی هولناک احساس میشود، آن پیشوای لازم ظهور نمیکند و همه چیز به طرز رقت انگیزی سقوط میکند.
به قول معروف یک روز باید مرد و همین خود دلیل بر این است که آدم احمق است، چون من هیچ لزومی در این مردن نمیبینم
جزو بهترین کتابهای آخر الزمانی بود که خوندم. سیر داستانی و شخصیت پردازیها عالی بود. اما چیزی که خیلی تو ذوق میزد نگاه سکسیتی نویسنده بود که تو کمتر کتابی به این شدت دیده بودم.
