تضادهای درونی

۳.۳ از ۵ · ۱ رأی۱۲۸ صفحه۲ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

نبرد دردناکی بود. آفتاب بود و آفتاب بود و آفتاب. و سراب در پی سراب. خورشید، دست‌های حرارت را به جانب دو لکه‌ی نیمه‌جان، در پهنای نمک، دراز کرده بود. و چون تشنه‌ای، ته‌مانده‌ی قطره‌های آب‌های جسمشان را می‌لیسید. صدای دائم ماشین‌ها بود و زبان‌های کاغذینی که بر خاک می‌افتاد. ماشین‌ها له‌له زنان، دانش خام خود را به انسان گرفتار عدد پس می‌دادند، و زیرسیگاری‌ها پر و خالی می‌شد. ـ دخترم... دخترم... ـ سه روز، یا چهار روز، یا پنج روز... ـ نزدیک شده‌ایم، خیلی نزدیک، قربان! ـ فکر می‌کنید چقدر طول بکشد تا پیدا بشود؟ ـ رسیده‌ایم، قربان! دو رقم است. ـ نه... نه... ـ چه اشتباهی. ـ چه... اشتباهی... اش ـ ت با...

تعداد صفحه
۱۲۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۸۱۷۵۹۶۷
سال نشر
۱۳۸۸
تعداد نقل قول
۲
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۲ نقل قول

ترقی یعنی چی آقا؟ ترقی یعنی رتبه؟ یعنی اینکه انسان، حقیر بماند پرونده‌اش رشد کند؟ یعنی انسان در یک جا بماند و چیزی بیرون از انسان آماس کند، باد کند، ورم کند؟ تضادهای درونی- مردی در غربت

کارمند جزء بودن خفت‌آور نیست آقا. . . « جزء» بودن و جزیی از یک کل نبودن خفت‌آور است.