ملکوت
- نوشته بهرام صادقی
- ناشر کتاب زمان
در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای «مودت» حلول کرد. میزان تعجب آقای مودت را پس از بروز این سانحه، با علم به این که چهره او به طور طبیعی همیشه متعجب و خوشحال است، هر کس میتواند تخمین بزند.
- تعداد صفحه
- ۱۱۲
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۶۳۸۰۱۷۲
- سال نشر
- ۱۳۸۶
- تعداد نقل قول
- ۴
نقل قولها و فعالیتها
۴ نقل قول
با تنها دستم، دست راستم، مینویسم. دیگر عادت کرده ام. در این اتاق عجیب که دکتر حاتم مرا در آن خوابانده است بیش از هر وقت و مثل همیشه دنبال فراموشی میگردم. باز دلم میخواهد فراموش کنم. و هیچ نفهمم (اما، ای فراموشی، میدانم که نخواهی آمد، زیرا تو نیستی و من میدانم که نمیتوان فراموش کرد، زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد…حتی گریستن.)
با تنها دستم، دست راستم، مینویسم. دیگر عادت کرده ام. در این اتاق عجیب که دکتر حاتم مرا در آن خوابانده است بیش از هر وقت و مثل همیشه دنبال فراموشی میگردم. باز دلم میخواهد فراموش کنم. و هیچ نفهمم (اما، ای فراموشی، میدانم که نخواهی آمد، زیرا تو نیستی و من میدانم که نمیتوان فراموش کرد، زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد…حتی گریستن.)
- آن روز هم گمنام و تنها به این حدود آمدم. اثاثیه مختصر و کیف طبابتم تنها سرمایه ام بود. تاره آخرین زن جوان و زیبایم را که بیشتر از دیگران دوستش میداشتم به خاک سپرده بودم. اسمش… - چه بود؟ این تصادف است. « ملکوت» بود…
در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد.
