ملکوت

۵ از ۵ · ۲ رأی۱۱۲ صفحه
امتیاز نداده‌اید
تعداد صفحه
۱۱۲
شابک
۹۷۸۹۶۴۱۱۲۹۲۵۷
سال نشر
۱۳۸۶
نسخه‌ها
جلد کتاب ملکوت
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

با تنها دستم، دست راستم، می‌نویسم. دیگر عادت کرده ام. در این اتاق عجیب که دکتر حاتم مرا در آن خوابانده است بیش از هر وقت و مثل همیشه دنبال فراموشی می‌گردم. باز دلم می‌خواهد فراموش کنم. و هیچ نفهمم (اما، ای فراموشی، می‌دانم که نخواهی آمد، زیرا تو نیستی و من می‌دانم که نمیتوان فراموش کرد، زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد…حتی گریستن.)

با تنها دستم، دست راستم، می‌نویسم. دیگر عادت کرده ام. در این اتاق عجیب که دکتر حاتم مرا در آن خوابانده است بیش از هر وقت و مثل همیشه دنبال فراموشی می‌گردم. باز دلم می‌خواهد فراموش کنم. و هیچ نفهمم (اما، ای فراموشی، می‌دانم که نخواهی آمد، زیرا تو نیستی و من می‌دانم که نمیتوان فراموش کرد، زیرا که فراموشی در جهان وجود ندارد…حتی گریستن.)

- آن روز هم گمنام و تنها به این حدود آمدم. اثاثیه مختصر و کیف طبابتم تنها سرمایه ام بود. تاره آخرین زن جوان و زیبایم را که بیشتر از دیگران دوستش می‌داشتم به خاک سپرده بودم. اسمش… - چه بود؟ این تصادف است. « ملکوت» بود…

در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد.