هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها

۳.۸ از ۵ · ۹۲ رأی۲۰۸ صفحه۵۳ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد. دیده‌ای چطور حدقه‌هاش از هم می‌درند و خوفی را که در کاسه سرش پیچده باد می‌کند توی منخرین لرزانش؟ دیده‌ای چطور شیه می‌کشد و سم می‌کوبد به زمین؟ نه، من هم ندیده‌ام. ولی، اگر اسبی بودم هراس خود را این‌طور بر ملا می‌کردم.

تعداد صفحه
۲۰۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۴۴۸۲۷۷۹
سال نشر
۱۳۹۰
تعداد نقل قول
۵۳
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۵۳ نقل قول

این طوربارم اورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد،از کوچکتر که مبادا دلش بشکند،از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.

می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. می‌گویند دردی است که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه ی تنگ، متحمل می‌شود چنان شدید است که کودک ترجیح میدهد رنج زاده شدن را برای همیشه ازیاد ببرد

این گذشته است که شب می‌خزد زیر شمدت. پشت میکنی میبینی روبه روتوست. سر دربالش فرو میکنی میبینی میان بالش توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد، دیگر نیست. اما گذشته در خموشی و ظلمت با توست

اگر میتوان همه ی احساسات بشری را با چندکلمه ی محدود بیان کرد، پس این همه لغت را بشر برای چه اختراع کرده است؟برای بیان بهتر مقصود؟

اگر می‌توان همه ی احساسات بشری را با چند کلمه ی محدود بیان کرد پس، این همه لغت را بشر برای چه اختراع کرده است؟ برای بیانِ بهترِ مقصود؟