همنوایی شبانه ارکستر چوبها
مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد. دیدهای چطور حدقههاش از هم میدرند و خوفی را که در کاسه سرش پیچده باد میکند توی منخرین لرزانش؟ دیدهای چطور شیه میکشد و سم میکوبد به زمین؟ نه، من هم ندیدهام. ولی، اگر اسبی بودم هراس خود را اینطور بر ملا میکردم.
- تعداد صفحه
- ۲۰۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۲۷۷۹
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۵۳
نقل قولها و فعالیتها
۵۳ نقل قول
این طوربارم اورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد،از کوچکتر که مبادا دلش بشکند،از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. میگویند دردی است که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه ی تنگ، متحمل میشود چنان شدید است که کودک ترجیح میدهد رنج زاده شدن را برای همیشه ازیاد ببرد
این گذشته است که شب میخزد زیر شمدت. پشت میکنی میبینی روبه روتوست. سر دربالش فرو میکنی میبینی میان بالش توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد، دیگر نیست. اما گذشته در خموشی و ظلمت با توست
اگر میتوان همه ی احساسات بشری را با چندکلمه ی محدود بیان کرد، پس این همه لغت را بشر برای چه اختراع کرده است؟برای بیان بهتر مقصود؟
اگر میتوان همه ی احساسات بشری را با چند کلمه ی محدود بیان کرد پس، این همه لغت را بشر برای چه اختراع کرده است؟ برای بیانِ بهترِ مقصود؟
تمام آثار رضا قاسمی به نظرم فوقالعاده هستند اما این رمان بر خلاف «وردی که برهها میخوانند» و «چاه بابل» این شانس را داشت که مجوز دریافت کند و به چاپ رسمی برسد. به نظرم یکی از بهترینهای تاریخ ادبیات داستانی کشور است.
از بهترین کتابهاییه که میشناسم و بعد از خوندن از سایت خود آقای قاسمی نقدهای راجع به کتاب رو مطالعه و سپس باز کتاب رو باز کنید
عالیست این کتاب…
تعداد شخصیتهای من بی نهایت بود. من سایه ای بودم که نمیتوانست قائم به ذات باشد. " این جمله حرف نداره
یکی از بهترینهای ادبیات فارسی. حیف که تو این زمانه باید بقیه کارهای قاسمی خارج از ایران چاپ بشه