هرگز رهایم مکن
Never let me go
- نوشته کازوئو ایشیگورو
- ترجمه سهیل سمی
- ناشر ققنوس
کازوئو ایشیگورو، نامزد جایزه بوکر، در آخرین اثر خود داستان عشق، از دسترفتگی و حقایق نهانی را روایت میکند. از همین روست که هرگز ترکم مکن خیلی زود جایش را میان بهترین آثار او باز میکند. رمان تکاندهندهای است آکنده از احساس شکنندگی انسان معاصر، خاطرات بهیاد ماندنی شخصیتهایی که رفتهرفته به حقیقت دوران کودکی به ظاهر شاد و نیز آینده خود پی میبرند. آنها پس از سالها درمییابند که چرا موسسه «هیلشم» آنان را از کودکی پناه داده است. حالا که در در و دشت رانندگی میکنم، هنوز چیزهایی را میبینم که مرا یاد هیلشم میاندازد. شاید از کنج مزرعهای مهآلود بگذرم یا قسمتی از خانه بزرگی را همچنان که از دامنه تپهای پایین میآیم، یا حتی دستهای سپیدار را با ترتیب خاصی در کمرکش تپهای ببینم و با خود بگویم: «شاید همین باشد! پیدایش کردم!»
- تعداد صفحه
- ۳۶۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۱۱۶۲۷۹
- سال نشر
- ۱۳۸۹
- تعداد نقل قول
- ۷
نقل قولها و فعالیتها
۷ نقل قول
در تمام آن مدت او در جایی دور، گوشه ای از درون خودش بود. اما یک بار به تنش پیچ و تابی غیر طبیعی داد و نزدیک بود پرستارها را صدا کنم تا مسکنهای بیشتری به او تزریق کنند،فقط برای چند ثانیه و نه بیش تر، مستقیما به من خیره شد و دقیقا مرا شناخت. یکی از همان جزایر کوچک روشنایی و هشیاری که…ها گاهی در میانه ی نبردهای هولناکشان با درد به آن میرسند. نگاهم کرد، فقط یک دم، و گرچه چیزی نگفت معنای نگاهش را دانستم. گفتم: « همه چی روبراهه، این کار رو میکنم. »
تومی گفت: « درسته. یه نفر بهم گفت سوار کردن یه همچین چیزی چندین و چند هفته وقت میخواد. حتی شاید چند ماه. گاهی تمام شب روشون کار میکنن. چندین و چند شب، تا کامل بشن. » گفتم: « خیلی راحته که موقع رد شدن از کنارشون ازشون انتقاد کنی. » تومی گفت: « راحتترین کار دنیا. »
من و تومی به نرده تکیه دادیم و آن قدر به آن منظره چشم دوختیم که آنها از نظر محو شدند. عاقبت تومی گفت: « فقط حرفه. » و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: « هر وقت کسی دلش واسه خودش میسوزه، همین رو میگه. فقط حرفه. سرپرستا هچ وقت همچین چیزی به ما نگفتن. »
در نگاه تومی باری دیدم که نفسم را حبس کرد. همان نگاهی بود که مدتها در چشمانش ندیده بودم، همان نگاهی که وقتی داخل کلاسسها حبسش میکردند و او هم شروع میکرد به لگد انداختن به میز و صندلی ها، در چشمانش دیده بودم. بعد آن نگاه عوض شد، رو به آسمان بیرون کرد و آهی عمیق کشید.
این که افرادی در آن سوی دیوار هستند، مثل مادام، که نه از شما متنفرند و نه بد شما را میخواهند، اما حتی با تصور وجودتان با این تصور که شما چطور به این جهان آمده اید و چرا، بر خود میلرزند، کسانی که از تصور مالیده شدن دستتان به دستشان وحشت میکنند. اولین باری که از چشمان آن شخص به خودتان مینگرید، لحظه سرد و یخی است. مثل گذشتن از مقابل آینه ای است که هر روز از مقابلش میگذرید، و ناگهان تصویر دیگری از شما باز میتاباند، تصویری ناراحت کننده و عجیب.


