هرگز رهایم نکن
Never Let Me Go
- نوشته کازوئو ایشی گورو
- ترجمه چکامه چاوشی
- ناشر آوای چکامه
کتی، که حالا ۳۱ساله است، کودکی خود را در مدرسه ای خصوصی به نام هیلشام گذراند؛ مدرسه ای در حومه ی خوش منظره ی یکی از شهرهای انگلیس و جایی که از کودکان در برابر دنیای بیرون از مدرسه محافظت می شد. کودکان هیلشام، با این فکر تربیت می شدند که آن ها خاص و استثنایی هستند و سلامت روحی و جسمی شان، نه تنها برای خودشان، بلکه برای جامعه ای که در آینده به آن وارد می شوند، بسیار مهم و حیاتی است. سال های زیادی کتی این گذشته ی رویایی را پشت سر گذاشته و فراموش کرده بود، اما وقتی دو نفر از دوستانش در هیلشام به زندگی او بازمی گردند، او مقاومتش در برابر این خاطرات را از دست می دهد. رمان هرگز ترکم مکن با سادگی فریبنده ی داستانش، به آرامی، طنین و عمق عاطفی فوق العاده ی خود را آشکار می سازد و جای خود را در زمره ی بهترین آثار ایشی گورو باز می کند.
- تعداد صفحه
- ۲۷۵
- شابک
- ۹۷۸۰۰۰۰۸۲۰۳۹۶
- سال نشر
- ۱۳۹۹
نقل قولها و فعالیتها
در تمام آن مدت او در جایی دور، گوشه ای از درون خودش بود. اما یک بار به تنش پیچ و تابی غیر طبیعی داد و نزدیک بود پرستارها را صدا کنم تا مسکنهای بیشتری به او تزریق کنند،فقط برای چند ثانیه و نه بیش تر، مستقیما به من خیره شد و دقیقا مرا شناخت. یکی از همان جزایر کوچک روشنایی و هشیاری که…ها گاهی در میانه ی نبردهای هولناکشان با درد به آن میرسند. نگاهم کرد، فقط یک دم، و گرچه چیزی نگفت معنای نگاهش را دانستم. گفتم: « همه چی روبراهه، این کار رو میکنم. »
تومی گفت: « درسته. یه نفر بهم گفت سوار کردن یه همچین چیزی چندین و چند هفته وقت میخواد. حتی شاید چند ماه. گاهی تمام شب روشون کار میکنن. چندین و چند شب، تا کامل بشن. » گفتم: « خیلی راحته که موقع رد شدن از کنارشون ازشون انتقاد کنی. » تومی گفت: « راحتترین کار دنیا. »
من و تومی به نرده تکیه دادیم و آن قدر به آن منظره چشم دوختیم که آنها از نظر محو شدند. عاقبت تومی گفت: « فقط حرفه. » و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: « هر وقت کسی دلش واسه خودش میسوزه، همین رو میگه. فقط حرفه. سرپرستا هچ وقت همچین چیزی به ما نگفتن. »
در نگاه تومی باری دیدم که نفسم را حبس کرد. همان نگاهی بود که مدتها در چشمانش ندیده بودم، همان نگاهی که وقتی داخل کلاسسها حبسش میکردند و او هم شروع میکرد به لگد انداختن به میز و صندلی ها، در چشمانش دیده بودم. بعد آن نگاه عوض شد، رو به آسمان بیرون کرد و آهی عمیق کشید.
این که افرادی در آن سوی دیوار هستند، مثل مادام، که نه از شما متنفرند و نه بد شما را میخواهند، اما حتی با تصور وجودتان با این تصور که شما چطور به این جهان آمده اید و چرا، بر خود میلرزند، کسانی که از تصور مالیده شدن دستتان به دستشان وحشت میکنند. اولین باری که از چشمان آن شخص به خودتان مینگرید، لحظه سرد و یخی است. مثل گذشتن از مقابل آینه ای است که هر روز از مقابلش میگذرید، و ناگهان تصویر دیگری از شما باز میتاباند، تصویری ناراحت کننده و عجیب.


