سلاخ خانه شماره 5
Slaughterhouse-five or the children's crusade a duty-dance with death.
- نوشته کورت ونهگات
- ترجمه علیاصغر بهرامی
- ناشر روشنگران و مطالعات زنان
کورت ونهگات در ۱۱ نوامبر ۱۹۲۲ در شهر ایندیاناپولیس در دوران بحری اقتصادی به دنیا آمده است، اما در آثار خود از کودکی شاد و پر نشاطش سخن میگوید!... در ماه دسامبر ۱۹۴۴ در جبهه جنگ اسیر نازیها شد و در انباری زیرزمینی که محل نگهداری لاشههای گوشت بود، زندانی شد. در همان هنگام متفقین شهر درسدن را بمباران کردند که ۱۳۴.۰۰۰ کشته به جا گذاشت. جان مایهی اصلی آثار ونهگات، حمایت از ارزشهای سنتی طبقه متوسط است. به کارگیری شگردهای ذهنی و فانتزی و نوستالژیک و طنز اجتماعی نیز در واقع برای حقانیت بخشیدن به همین امر است. در سال ۱۹۶۹ بر اساس خاطرات و مشاهداتش در درسدن کتاب «سلاخخانه شماره ۵» را نوشت که هیاهوی بسیار برانگیخت و منتقدان درباره آن اظهارنظرهای گوناگونی کردند. به رغم نظرات موافق و مخالف، کتاب به سرعت فروش رفت و فیلم موفقی هم بر اساس آن ساخته شد که نام ونهگات را بیش از پیش سر زبانها انداخت... ونهگات در این کتاب، ماجرا را از زاویه دید چندگانه روایت میکند که تنها بر تجارب شخصی او در درسدن متکی نیست. او معانی سمبلیک در درسدن را به تمامی بشریت تعمیم میدهد.
- تعداد صفحه
- ۲۶۴
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۶۷۵۱۴۹۱
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۱۲
نقل قولها و فعالیتها
۱۲ نقل قول
بیلی گرچه شوقی به زندگی نداشت، دعایی قاب گرفته بود و روی دیوار اتاق کار خود نصب کرده بود. دعا شیوه ادامه زندگی او را نشان میداد. دعا چنین بود: خدایا مرا صفایی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر ندارم بپذیرم، مرا شجاعتی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر دارم تغییر دهم؛ و خرد تا آن دو را از هم بازشناسم. از میان چیزهایی که بیلی بیل گریم قدرت تغییر آن را نداشت، گذشته، حال و آینده بود.
همه میدانند که سکنه ی این شهر، مردمان آلوده ای بودند. بی وجود آنها جهان جای بهتری شد. و البته لوط به زنش گفته بود که پشت سر خود را نگاه نکند تا چشمش به جایی که زمانی خانه و کاشانه ی آن همه مردم بود نیفتد. اما زن لوط برعکس به پشت سرش نگاه کرد و من به خاطر همین کار، دوستش دارم. زیرا عمل او کاری انسانی بود. و به ستونی از نمک تبدیل شد. بله رسم روزگار چنین است
یک نفر امریکایی پهلوی بیلی با زاری و شیون میگفت همه چیز به جز مغزش را ریده است. همان شخص چند لحظه بعد گفت: آمد بیرون. آمد بیرون. که البته منظور طرف مغزش بود.
و من از خودم درباره زمان حال سوال کردم، که وسعتش چقدر است عمقش چقدر است و چقدرش سهم من میشود.
وقتی کسی میمیرد تنها به ظاهر مرده است. در زمان گذشته خیلی هم زنده است بنابراین گریه و زاری در مراسم تشییع جنازه بسیار احمقانه است. تمام لحظات گذشته ، حال و آینده همیشه وجود داشته اند و وجود خواهند داشت. روی کره زمین ما خیال میکنیم لحظات زمان مثل دانههای تسبیح پشت سر هم میآیند و وقتی لحظه ای گذشت، دیگر گذشته است اما این طرز تفکر وهمی بیش نیست.