کافه پری دریایی

۲.۲ از ۵ · ۳ رأی۸۸ صفحه۱ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

روزها که از جلو کافه می‌گذشتم، وانمود می‌کردم که موهایش را نمی‌بینم که طلایی بود و تنش را که مثل پری دریایی تاب می‌خورد. نگاهی به پشت سرم انداختم. آقا ناظم هم بود. چند تا از بچه‌های مدرسه قطار شده بودند دنبالش. سهراب به شانه‌ام زد و گفت :‹‹ اون‌جا رو نگا، بابات! ›› با چندتایی از همکارهاش دم دکه بسته روزنامه‌فروشی ایستاده بودند به حرف زدن. ولی مثل این که اوقات پدرم تلخ بود.

تعداد صفحه
۸۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۶۲۴۲۲۴
سال نشر
۱۳۸۸
تعداد نقل قول
۱
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱ نقل قول

– فکر می‌کنم بازیچه شده‌ایم و تو خیلی خوب می‌دانی که من دوست ندارم بازی بخورم، آن هم در یک بازی بی‌برنده. – معلوم است داری چی می‌گویی؟ کدام بازنده؟ حرفت را واضح بگو. – پدرت می‌داند تو و من با هم نیستیم، دقیقا. شاید هنوز امیدهایی دارد. برای همین با ما بازی می‌کند. هم خودش نقش بازی می‌کند و هم ما را مجبور کرده نقش بازی کنیم. – یعنی آمده دوباره جفت و جورمان کند؟ – از کجا که نه؟ – از کجا که آره؟