atena1987

atena1987

از نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
تقویم مطالعه ۱۳۹۶ X
تیر
مرداد
شهریور

آخرین فعالیت‌ها


  • بودن
    برای بودن نوشت :

    توی باغ هرچیزی رشد می‌کند، اما قبل از آن پژمرده و خشک می‌شوند، درختان باید برگ هایشان را از دست بدهندتا برگ‌های جدید در بیاورندو ضخیم‌تر و قوی‌تر و بلندتر شوند. برخی درخت‌ها میمیرند و نهال‌های جدید جایشان را می‌گیرند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. اگر باغتان را دوست دارید نباید از کار کردن در آن دست بکشید، کمی صبر کنید. فصلش که برسد حتما شکوفه‌ها سر می‌زنند.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    انتشار کتاب در این روزها باغ حاصلخیزی به حساب نمی‌آید.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    گاه اگر واقعیت را بدانیم می‌توانیم تا حدی در مسیر قدرت و صلح حرکت کنیم.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    چنس رو به دوربین‌ها نشسته بود، دوربین هایی که با لنزهای بی احساس و بزرگشان که به لوله تفنگ می‌مانست او را هدف گرفته بودند و او تنها تصویری بود که ملیون‌ها آدم واقعی او را می‌دیدیند. آنها هرگز خود واقعی او را نمی‌شناختند چون تلوزیون نمی‌توانست افکار او را نشان بدهد.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    در میان تمام عناصر چند بعدی در جهان ، مثل درخت،‌سبزه، گل، تلفن ، رادیو، آسانسور و غیره ، تنها تلوزیون است که همواره آیینه در برابر چهره ی نیمه سیال نیمه جامد خود می‌گیرد.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    رشد گیاهان باغ فصل خاصی دارد. بهار و تابستان هست اما پاییز و زمستان هم از راه می‌رسد. بعد دوباره بهار و تابستان می‌شود. تا زمانی که ریشه‌ها خشک نشدند، همه چیز درست است و ختم به خیر می‌شود.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    هیچ کس از آدم رو به موت خوشش نمی‌آید چون کمتر کسی در مورد مرگ می‌داند.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    آنگاه که کسی مخاطب دیگران و یا طرف توجه سایرین قرار می‌گیرد خیالش راحت می‌شود. در این هنگام اعمال فرد توسط سایرین به همان نوعی تفسیر می‌شود که آنان رفتارهای خود را تفسیر می‌کنند. هیچگاه سایرین بیش از آنچه درباره ی خود می‌دانند درباره دیگران نمی‌دانند.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    چنس با عوض کردن کانال تلوزیون خودش را عوض می‌کرد. مثل گیاهان باغ می‌توانست مراحل مختلفی را بگذراند، به همان سرعتی که کانال‌ها را عوض می‌کرد می‌توانست عوض شود. بعضی وقت‌ها بی درنگ روی صفحه تلوزیون ظاهر می‌شد، درست همان طور که آدم‌ها روی صفحه دیده می‌شدند. با تغییر کانال میتوانست دیگران را ببیند. برای همین به این باور رسید که او، یعنی چنس است که خود را به بودن وامی دارد نه کس دیگر.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    باغبانی کردن حکم عصای سفید آدم نابینا را دارد.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    مهم‌ترین حسن باغ این بود که چنس روی باریکه راه‌ها یا بین بوته‌ها و درخت‌ها که می‌ایستاد می‌توانست گم شود، هیچ وقت نمی‌فهمید دارد جلو می‌رود یا عقب ، نمی‌دانست باید عقب برود یا جلو. مهم حرکنش بود،‌مثل گیاه در حال رشد.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    یکشنبه بود، چنس توی باغ می‌پلکید. به آرامی شلنگ سبز را به سمت دیگری برد و به دقت به جریان آب چشم دوخت. در کمال آسودگی جریان را به تک تک گل و گیاه و شاخه‌های باغ رساند. گیاهان مثل آدم‌ها بودند، برای زندگی ، رهایی از بیماری‌ها و مردن در آرامش نیاز به مراقبت داشتند.

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    فکر می‌کرد خودش مقصر است و لایق رفتاری است که با او می‌شود. (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    جنی و مدی، مشترکات زیادی داشتند. هر دو، برای سن‌شان، لاغر و کوچک بودند. هر دو موهای بلوند و چشمان آبی داشتند و هر دو را بیرون دروازه‌ی یتیم‌خانه رها کرده بودند، البته جنی درست بعد از تولدش، آن جا رها شده بود. اما جنی ترسو و ضعیف بود، انگار قربانی به دنیا آمده بود، فرق‌شان درست این جا مشخص می‌شد. (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    - اون دخترِ قوی‌ایه و… و فرمانبردار. تُن صدای خانم پاتر، کم‌ترین تردیدی را نشان نمی‌داد. اگر قرار باشد از دست این بچه‌ی شرور خلاص شود، هر دروغی می‌گفت. (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    - کجا می‌رم؟ - قراره تو یه مزرعه کار کنی. قراره شیر بدوشی یا چیزی مثل اون. حتماً دوستش خواهی داشت. مدی سعی کرد چنین کاری را تصور کند اما نتوانست. او چیز کمی از پشت دیوارهای بلند یتیم‌خانه‌ی دختران می‌فیلد دیده بود، به جز پیاده‌روی از میان روستا با دیگر دختران چهارده ساله، به صورت صف به سمت مدرسه یا کلیسا. سفرهای گهگاهی با اتوبوس به نزدیک‌ترین شهر، ولاندون، اما ... (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    از درِ باز انباری، می‌توانست گل‌های لاله را ببیند، ردیف پشت ردیف، مثل رنگین کمانی که در نور گرم خورشید می‌درخشید. مدی، آن‌ها را با دست‌های خود کاشته بود. آیا امکان داشت هرچه که دوست داشت، هرچه که برایش کار کرده و زحمت کشیده بود، حالا، در لحظه‌ای از دیوانگی، بر باد رود؟ (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    مدی به یاد می‌آورد که جنی چه قدر خسته شده بود. بعد از آن‌ها خواسته شد، وقتی که خانم‌های بسیار خوش‌پوش با بهترین علاقه‌ی قلبی به آن‌ها می‌گویند، چه قدر خوشبختند که کسی مثل سِر پیتر را دارند، مودب و ساکت زیر آفتاب بایستند و مودبانه لبخند بزنند. با چندش و لرز فکر کرد، آن روز بود که «درخت اعدام» را دیدند. (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    وقتی دستش را برداشت مدی دید که نقش دست مایکل با نقش دست او طوری کنار هم قرار گرفته اند انگار کوچک‌ترین انگشت دست هر دو در هم فرو رفته اند. _ چراغ قوه رو برای من نگه دار. مایکل چراغ قوه را به او داد و از جیبش یک پیچ گوشتی درآورد و با نوک تیز آن شکل یک گل لاله به دور نقش دستان شان کشید و زیر ... (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    پشت طویله، مزرعه‌ای از لاله بود. آن‌ها در کرت‌های شش ردیفه کاشته شده بودند و هر کرت رنگ متفاوتی داشت؛ از صورتی روشن تا قرمز و زرد و بنفش تیره که در نسیم صبحگاهی موج برداشته و می‌رقصیدند. دختر جوان مجذوب و شیفته زمزمه کرد: - این زیباترین منظره‌ای نیست که تا به حال دیدین؟ مثل رنگین کمونه. به جز این که، این یکی صاف و مستقیمه (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    دختری که به خاطرش مرد جوانی خودش را کشته بود مدی می‌خواست دوباره درخت را ببیند این که مردبه خاطر عشق مرده بود قلب مدی را می‌فشرد. شاید آملیا آن همه لاله طلایی و گل‌های فراموشم نکن را به یاد او کاشته باشد. (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    مدی هرگز در همه عمرش به اندازه چند روز گذشته،اشک نریخته بود عجیب بود که به رغم آن،حتی نمی‌توانست توضیح دهد که چرا،حالا، احساس می‌کند قوی‌تر است! شاید دلیلش دیدن آن موجود گم شده ی بیچاره باشد که هنوز هم برای عشقش زاری می‌کند و در آن لحظه،باعث شد مدی مصمم شود که با هر مصیبتی که زندگی برایش مقدر کرده،روبه رو شود و با آن مقابله کند او سوگند خورد که ... (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    فکر کرد عاشق شدن آدم را ضعیف میکند شاید عضو یک خانواده بودن دلیل آن باشد تو مراقب رفتارتی چون نمیخواهی کسانی را که دوست داری،ناراحت کنی! نمیخواهی باعث عصبانیت آنان شوی زیرا با عصبانیت آنان ، آسیب میبینی! (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    چرا ازش نمی‌گذری و به آینده نگاه نمی‌کنی؟! اتفاق افتاده و ما هم نمی‌تونیم برش گردونیم اما می‌تونیم کار متفاوتی کنیم! (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    ما اینو به اونایی که باقی موندن بدهکاریم که اجازه بدیم آینده خودشون رو از میون خرابه هایی که ما به جا گذاشتیم بیرون بکشن! (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    کسی که بیرونه،همیشه چشمش دنبال داخله (...)

  • دختر گل لاله
    از دختر گل لاله :

    مدی فکر کرد،چطور میتونه ادعا کنه عاشق منه و چنین حرفای وحشتناکی بگه ؟! اون حتی نمیدونه عشق چیه! ناگهان،همه چیز روشن شد. همین است! نیک هرگز عشق واقعی را نشناخته و هرگز صادقانه دوست داشته نشده بود، توسط هیچ کس،نه حتی توسط مادرش! (...)

  • یک بعلاوه یک
    ستاره داد
  • بار هستی
    ستاره داد