atena1987

atena1987

از نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
تقویم مطالعه ۱۳۹۶ X
شهریور
مهر
آبان

آخرین فعالیت‌ها


  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    -بابا یادته بهم گفتی عشق هم لذته، هم محرک و هم عامل حواس‌پرتی؟ - اوهوم - خب یه چیز دیگه هم هست که تو بهش اشاره نکردی. این‌که اگر یه‌بار ببینی خرده‌چوب توی دست کسی که دوستش داری رفته، بلند میشی و سطح همه چوب‌های دنیا رو با یه چیز لطیف و شفاف می‌پوشونی تا یه وقت دوباره چوب نره توی دستش - آها. این‌رو یادم می‌مونه (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    خائنانه‌ترین خیانت‌ها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه‌ی نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ می‌گویی که احتمالا اندازه‌ی کسی که دارد غرق می‌شود،نیست. (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌کنیم. همیشه آتش هست. همیشه خانه‌ها از دست می‌روند و زندگی‌ها گم می‌شوند ولی هیچکس چمدانش را نمی‌بندد و به چراگاهی امن‌تر نمی‌رود. (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    وقتی این همه تلاش میکنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می‌شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می‌ماند. (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    ونیز، پر از توریست هایی ست که به کبوتران ایتالیایی غذا می‌دهند، ولی به کبوتران شهر خود محل نمی‌گذارند (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    ناگهان به این نتیجه رسیدم آدم‌های رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یک طرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است،کثافت مطلق. عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمی‌دهد ممکن است در کتاب‌ها هیجان انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیر قابل تحملی خسته کننده است. (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفته ای، هیچ وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه، نترس از اینکه هیچی به دست نیاری. (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    هیچ وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد،مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد،فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادی ام را از دست دادم… (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    باید با تفکر خودت رو ببری به فضای باز…. تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانونهایش سر در بیاری زندگی رو قضاوت نکن فکر انتقام نباش ،یادت باشه آدمهای روزه دار زنده می‌مونن ولی آدمهای گرسنه می‌میرن موقعی که خیالاتت فرو میریزن بخند و از همه مهمتر همیشه قدر لحظه لحظه این اقامت مضحک رو تو این جهنم بدون. . وقتی مردم فکر می‌کنند چند روز به ... (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    مشکل مردم این است که به قدری عاشق باورهایشان هستند که تمام الهاماتشان یا باید قطعی و جامع باشد یا هیچ. نمی‌توانند این احتمال را قبول کنند که حقیقتشان شاید فقط عنصری از حقیقت را داشته باشد. پس شاید این احتمال وجود داشته باشد که بعضی بیماری‌ها زاده ذهن باشند و از آنجایی که آدم هر چه قدر هم بدبخت شود باز هم دنبال بدبختی می‌گردد. (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    طنز پروژه‌های ابدی اینه: با این که ناخودآگاه به این قصد طراحی شون کرده که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمیمیره ولی حرص و جوش خوردن بابت همین پروژه هاست که باعث مرگ انسان میشه! (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    …نمیتوانی برای درد و رنج دیگران توجیه بتراشی،اصلا طرفش نرو. مثل ستایش از تنها پای کسی است که یک پایش را قطع کرده اند. خودش میداند یک پای سالم دارد… (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    مردم می‌گن شخصیت هر آدمی تغییر ناپذیره و اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌مونه و نه شخصیت ، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر ، موجودی هست که دیوانه‌وار در حال تکامله و به شکل غیر قابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌کنه. هر کسی که ادعا می‌کنه یکی از دوستانش در طول سال‌ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره‌ی واقعی رو نمی‌فهمه. (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    «داستانم را از کجا شروع کنم؟ مذاکره با خاطرات کار آسانی نیست: چه‌طور می‌شود بین آن‌هایی که نفس‌نفس می‌زنند تا بازگو شوند و آن‌هایی که تازه دارند پا می‌گیرند و آن‌هایی که هنوز هیچی نشده چروک خورده‌اند و آن‌هایی که کلام آسیاب‌شان می‌کند و تنها گردی ازشان باقی می‌ماند، انتخاب کرد؟ یک چیز را مطمئنم: ننوشتن درباره‌ی پدرم توانی ذهنی می‌طلبد که من یکی ندارم. تمام افکاری که پدرم درشان ... (...)

  • جزء از کل
    از جزء از کل :

    همه ی ما مذبوحانه تلاش می‌کنیم از گور اجدادمون فاصله بگیریم ولی صدای غمناک مردن شون توی گوش مون طنین میندازه و توی دهن مون طعم بزرگ‌ترین طلمی رو که در حق خودشون روا داشتن حس میکنیم. شرم زندگی‌های نزیسته شون، فقط انباشته شدن مداوم حسرت‌ها و شکست‌ها و شرم‌ها یا زندگی‌های نزیسته ی خودمونه که دری رو به فهم گذشتگان مون باز می‌کنه. اگه به خاطر لغزش سرنوشت زندگی ... (...)

  • بادبادک باز
    ستاره داد
  • بودن
    برای بودن نوشت :

    توی باغ هرچیزی رشد می‌کند، اما قبل از آن پژمرده و خشک می‌شوند، درختان باید برگ هایشان را از دست بدهندتا برگ‌های جدید در بیاورندو ضخیم‌تر و قوی‌تر و بلندتر شوند. برخی درخت‌ها میمیرند و نهال‌های جدید جایشان را می‌گیرند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. اگر باغتان را دوست دارید نباید از کار کردن در آن دست بکشید، کمی صبر کنید. فصلش که برسد حتما شکوفه‌ها سر می‌زنند.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    انتشار کتاب در این روزها باغ حاصلخیزی به حساب نمی‌آید.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    گاه اگر واقعیت را بدانیم می‌توانیم تا حدی در مسیر قدرت و صلح حرکت کنیم.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    چنس رو به دوربین‌ها نشسته بود، دوربین هایی که با لنزهای بی احساس و بزرگشان که به لوله تفنگ می‌مانست او را هدف گرفته بودند و او تنها تصویری بود که ملیون‌ها آدم واقعی او را می‌دیدیند. آنها هرگز خود واقعی او را نمی‌شناختند چون تلوزیون نمی‌توانست افکار او را نشان بدهد.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    در میان تمام عناصر چند بعدی در جهان ، مثل درخت،‌سبزه، گل، تلفن ، رادیو، آسانسور و غیره ، تنها تلوزیون است که همواره آیینه در برابر چهره ی نیمه سیال نیمه جامد خود می‌گیرد.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    رشد گیاهان باغ فصل خاصی دارد. بهار و تابستان هست اما پاییز و زمستان هم از راه می‌رسد. بعد دوباره بهار و تابستان می‌شود. تا زمانی که ریشه‌ها خشک نشدند، همه چیز درست است و ختم به خیر می‌شود.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    هیچ کس از آدم رو به موت خوشش نمی‌آید چون کمتر کسی در مورد مرگ می‌داند.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    آنگاه که کسی مخاطب دیگران و یا طرف توجه سایرین قرار می‌گیرد خیالش راحت می‌شود. در این هنگام اعمال فرد توسط سایرین به همان نوعی تفسیر می‌شود که آنان رفتارهای خود را تفسیر می‌کنند. هیچگاه سایرین بیش از آنچه درباره ی خود می‌دانند درباره دیگران نمی‌دانند.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    چنس با عوض کردن کانال تلوزیون خودش را عوض می‌کرد. مثل گیاهان باغ می‌توانست مراحل مختلفی را بگذراند، به همان سرعتی که کانال‌ها را عوض می‌کرد می‌توانست عوض شود. بعضی وقت‌ها بی درنگ روی صفحه تلوزیون ظاهر می‌شد، درست همان طور که آدم‌ها روی صفحه دیده می‌شدند. با تغییر کانال میتوانست دیگران را ببیند. برای همین به این باور رسید که او، یعنی چنس است که خود را به بودن وامی دارد نه کس دیگر.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    باغبانی کردن حکم عصای سفید آدم نابینا را دارد.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    مهم‌ترین حسن باغ این بود که چنس روی باریکه راه‌ها یا بین بوته‌ها و درخت‌ها که می‌ایستاد می‌توانست گم شود، هیچ وقت نمی‌فهمید دارد جلو می‌رود یا عقب ، نمی‌دانست باید عقب برود یا جلو. مهم حرکنش بود،‌مثل گیاه در حال رشد.

  • بودن
    برای بودن نوشت :

    یکشنبه بود، چنس توی باغ می‌پلکید. به آرامی شلنگ سبز را به سمت دیگری برد و به دقت به جریان آب چشم دوخت. در کمال آسودگی جریان را به تک تک گل و گیاه و شاخه‌های باغ رساند. گیاهان مثل آدم‌ها بودند، برای زندگی ، رهایی از بیماری‌ها و مردن در آرامش نیاز به مراقبت داشتند.

  • یک بعلاوه یک
    ستاره داد