خاطرات صددرصد واقعی 1 سرخپوست پارهوقت
The absolutely true diary of a part time indian
- نوشته شرمن الکسی
- ترجمه رضی هیرمندی
- ناشر افق
جونیور، کاریکاتوریست نوجوان در اقامتگاه سرخپوستان زندگی میکند. او با گرفتاریهای جورواجور جسمی به دنیا آمده. اطرافیانش - جز دوست یکدل و یکرنگ او - مرتب آزارش میدهند. جونیور به قصد آموزش بهتر، اقامتگاه را ترک میکند و به مدرسهای تمام سفیدپوست در شهرک مجاور میرود. قوم و قبیلهاش به او که نخواسته همرنگ جماعت باشد لقب خائن میدهند و دردسری تازه شروع میشود.
- تعداد صفحه
- ۲۸۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۶۹۷۴۷۱
- سال نشر
- ۱۳۹۱
- تعداد نقل قول
- ۵۳
نقل قولها و فعالیتها
۵۳ نقل قول
گفت: « تسلیت میگم» نمیدانستم باید بهش چی بگویم. وقتی از آدم میپرسند از دست دادن همه چیز چه حالی دارد چی میشود گفت؟ وقتی تک تکِ سیارههای منظومه شمسی ات منفجر میشوند؟
مربی گفت: « تو میتونی» -من میتونم. -تو میتونی. -من میتونم. میدانید شنیدن « تو میتونی» از زبان یک بزرگسال چه هیجانی دارد؟ میدانید شنیدن این حرف از زبان هرکسی چه هیجانی دارد؟ یکی از سادهترین جملههای دنیاست که دو کلمه هم بیشتر ندارد اما همین دو کلمه وقتی کنار هم قرار میگیرند به نیرومندترین کلمات دنیا تبدیل میشوند.
قبلنا فکر میکردم دنیا از رو قبیلهها تقسیم میشه. قبیله ی سیاها و قبیله سفیدا. قبیله ی سرخ پوستا و قبیله سفیدپوستا. ولی حالا میفهمم درست نیست. دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم میشه: قبیله ی آدمایی که بی شعورن و قبیله ی آدمایی که بی شعور نیستن.
وقتی کسی، در هر سن و سالی، پدر یا مادرش را از دست میدهد، عین یک بچه ی پنج ساله درد میکشد، این طور نیست؟ من که میگویم همه ما پیش پدر و مادرمان یا موقع از دست دادن شان پنج ساله ایم.
فهمیده ام بدترین کاری که پدر و مادرها ممکن است بکنند این است که به بچه هایشان بی اعتنایی کنند.
