- نوشته فیلیپ راث
- ترجمه پدرام لعلبخش
- ناشر افراز
ارباب انتقام، روایت انسانی است که سادهاندیشی، تکسویی و نداشتن ایمان و اعتقاد به خالق هستی، درماندگی و بیچارگی او را رقم میزند. یوجین کنتر، شخصیتی که داستان حول او میگردد، جوانکی سادهاندیش است که فکر میکند همهچیز را از پدربزرگ خود آموخته و تصور میکند با آنچه در محضر او تعلیم دیده میتواند پیچیدگیهای دنیایی را که در کوران تهاجم فلج و جنگ جهانی دوم و تبعات خانمانسوز این دو قرار دارد،حل و فصل مینماید.
- تعداد صفحه
- ۲۳۲
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۲۴۳۷۲۰۷
- سال نشر
- ۱۳۹۱
- تعداد نقل قول
- ۳
نقل قولها و فعالیتها
۳ نقل قول
تو وجدان داری، و این ویژگی ارزشمندی است اما نه وقتی که باعث میشود فکر کنی باید خودت را به خاطر چیزی بسیار فراتر از دایره ی مسئولیت هایت، سرزنش کنی.
چگونگی جدا شدن زندگیها و این که همه ی ما چقدر در برابر جبر شرایط ضعیف هستیم، او را شوکه کرد. و خدا در کجای این شرایط قرار میگیرد؟
چیزی که میخواستم، کوچکترین چیز در دنیا بود: این که شبیه شخصی دیگر باشم.
رمانی با ساختاری هنرمندانه و پرتعلیق با پیچ و تابی زیرکانه در انتها.
خیلی تاسفآور است که آدم با «یوجین کنترِ» ارباب انتقام همذاتپنداری کند؟ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که من بهشدت یوجین، نوع نگاهش به زندگی و دنیا و درد کشیدنش را درک میکنم! یوجینِ «فیلیپ راث» جوانی است که در دههی 50 میلادی در میانهی جنگ دوم جهانی ودر حالی که دوستانش علیه متحدین جانبازی میکنند، جسم و جانش درگیر شیوع فلج اطفال میشود. او که مدیر یک زمین ورزش است، با آموزههای پدربزرگش وظیفهشناسی را تقدس میشمارد، به همین دلیل تمام تلاشش را برای امیدبخشیدن به شاگردانش میکند. وقتی از مادرِ حیران بچههایی که فلج گرفتهاند میشنود تمرینهای دشوار او در تابستان گرم عامل فلج دردناک کودکان است، ترک مادربزرگ، زمین و شهر و رفتن به اردوگاه تابستانی و پیوستن به نامزدش را بیآنکه بخواهد و تصمیمش را داشته باشد، انتخاب میکند، غافل از اینکه خودش ناقل سالم فلج به بچههای اردوگاه میشود! برای کسی که چالشهای فیل از پا درآورِ یوجین را در جدال با فلج تصور کرده، چالشهایی که او را دائم به خاطر ترک شهر فلجزده و عافیتطلبی سرزنش میکند، نقطهی اوج داستان زمانی است که اولین قربانی فلج اردوگاه نشانههای بیماری را بروز میدهد! زمانی که نامزد زیبای باکی میگوید: «من میترسم باکی. خیلی میترسم. به نظر نمیرسید فلج هیچوقت میفهمه این بچهها توی جنگلند- که نمیتونه اونا رو اینجا پیدا کنه. فکر میکردم اگه همین جا بمونن و جایی نرن همه چیز مرتبه. چطور تونست اونا رو اینجا هم پیدا کنه؟» و باکی از عظمت حادثه آنقدر وحشتزده است که نمیتواند به سوال او پاسخ بدهد. «عظمت حادثهای که خود او پیش آورده بود!» داستان رماننویسِ معروف آمریکایی از همه نظر قوتهای یک داستان نسبتا کلاسیک را دارد. همین برای من لذتبخشش میکند؛ زبان ساده، زاویه دید راوی، شخصیتپردازی قوی، داستانی دارای تعلیق و دارای نقطهی اوج، حول یک چالش اخلاقی و…. اما نمیفهمم چرا نویسنده در آخر با اصرار یک فصل اضافه میکند که در آن تا انتهای زندگی فناشدهی یوجین را از زبان خودش و در قالب گفتگوی یکی از شاگردان قدیمی باکی با او روایت میکند. روایتی که چیز تازهای برای ما ندارد. فلج شدن باکی، جدایی او از نامزدش و ادامهی چالشهای او با خودش. آنقدر تراژدی باکی در دلم نشست، به تردیدهای ساده و واقعیاش درباره خدا آنقدر فکر کردم، دلم برای او، خودم و همه آدمهای دیگری که خودشان را منشا قدرت تغییر میدانند، آنقدر گرفت… آنقدر که چند روز گیج بودم و قدرت ادامه دادن کتاب را نداشتم. ! کتاب طنز تلخی داشت. طنزی که به نظرم مترجم با وجود ترجمه روان و خوب، چندان درکش نکرده بود برای همین یک مقدمهی نچسب برایش نوشته بود. مقدمهای که همهی سایتها بهش ارجاع داده بودند. دلم میخواست نقد خوبی از کتاب بخوانم. شاید به انگلیسی چیزی باشد، به فارسی اما هرچه بود یوجین را انسانی سادهاندیش، تکسو و بیایمان معرفی کرده بود که فکر میکند پیچیدگیهای دنیایش را میتواند حل و فصل کند. http://mehr-giah.blogfa.com/post/103/%D9%87%D9%85%D8%B0%D8%A7%D8%AA%E2%80%8C%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%8A-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87%D8%A1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-
خیلی تاسفآور است که آدم با «یوجین کنترِ» ارباب انتقام همذاتپنداری کند؟ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که من بهشدت یوجین، نوع نگاهش به زندگی و دنیا و درد کشیدنش را درک میکنم! یوجینِ «فیلیپ راث» جوانی است که در دههی 50 میلادی در میانهی جنگ دوم جهانی ودر حالی که دوستانش علیه متحدین جانبازی میکنند، جسم و جانش درگیر شیوع فلج اطفال میشود. او که مدیر یک زمین ورزش است، با آموزههای پدربزرگش وظیفهشناسی را تقدس میشمارد، به همین دلیل تمام تلاشش را برای امیدبخشیدن به شاگردانش میکند. وقتی از مادرِ حیران بچههایی که فلج گرفتهاند میشنود تمرینهای دشوار او در تابستان گرم عامل فلج دردناک کودکان است، ترک مادربزرگ، زمین و شهر و رفتن به اردوگاه تابستانی و پیوستن به نامزدش را بیآنکه بخواهد و تصمیمش را داشته باشد، انتخاب میکند، غافل از اینکه خودش ناقل سالم فلج به بچههای اردوگاه میشود! برای کسی که چالشهای فیل از پا درآورِ یوجین را در جدال با فلج تصور کرده، چالشهایی که او را دائم به خاطر ترک شهر فلجزده و عافیتطلبی سرزنش میکند، نقطهی اوج داستان زمانی است که اولین قربانی فلج اردوگاه نشانههای بیماری را بروز میدهد! زمانی که نامزد زیبای باکی میگوید: «من میترسم باکی. خیلی میترسم. به نظر نمیرسید فلج هیچوقت میفهمه این بچهها توی جنگلند- که نمیتونه اونا رو اینجا پیدا کنه. فکر میکردم اگه همین جا بمونن و جایی نرن همه چیز مرتبه. چطور تونست اونا رو اینجا هم پیدا کنه؟» و باکی از عظمت حادثه آنقدر وحشتزده است که نمیتواند به سوال او پاسخ بدهد. «عظمت حادثهای که خود او پیش آورده بود!» داستان رماننویسِ معروف آمریکایی از همه نظر قوتهای یک داستان نسبتا کلاسیک را دارد. همین برای من لذتبخشش میکند؛ زبان ساده، زاویه دید راوی، شخصیتپردازی قوی، داستانی دارای تعلیق و دارای نقطهی اوج، حول یک چالش اخلاقی و…. اما نمیفهمم چرا نویسنده در آخر با اصرار یک فصل اضافه میکند که در آن تا انتهای زندگی فناشدهی یوجین را از زبان خودش و در قالب گفتگوی یکی از شاگردان قدیمی باکی با او روایت میکند. روایتی که چیز تازهای برای ما ندارد. فلج شدن باکی، جدایی او از نامزدش و ادامهی چالشهای او با خودش. آنقدر تراژدی باکی در دلم نشست، به تردیدهای ساده و واقعیاش درباره خدا آنقدر فکر کردم، دلم برای او، خودم و همه آدمهای دیگری که خودشان را منشا قدرت تغییر میدانند، آنقدر گرفت… آنقدر که چند روز گیج بودم و قدرت ادامه دادن کتاب را نداشتم. ! کتاب طنز تلخی داشت. طنزی که به نظرم مترجم با وجود ترجمه روان و خوب، چندان درکش نکرده بود برای همین یک مقدمهی نچسب برایش نوشته بود. مقدمهای که همهی سایتها بهش ارجاع داده بودند. دلم میخواست نقد خوبی از کتاب بخوانم. شاید به انگلیسی چیزی باشد، به فارسی اما هرچه بود یوجین را انسانی سادهاندیش، تکسو و بیایمان معرفی کرده بود که فکر میکند پیچیدگیهای دنیایش را میتواند حل و فصل کند.