اتحادیه ابلهان
A cufederacy of dunces
- نوشته جان کندی تول
- ترجمه پیمان خاکسار
- ناشر بهنگار
داستان انتشار اتحادیه ابلهان نوشته جان کندی تول داستان غریبی است جان کندی کتاب را در سی سالگی نوشت و بعد از اینکه هیچ ناشری زیر بار چاپ آن نرفت به زندگی خود پایان داد.مادرش ۱۱سال تلاش کرد تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد .کتاب به محض انتشار غوغا به پا کرد و همان سال ۱۹۸۱ جایزه پولیتزر را ربود و پس از آن تبدیل به یک کالت شد.شاید بتوان محبوبیت کتاب را با ناطور دشت سلینجر مقایسه کرد. ‹‹اگر قیمت کتاب براین اساس سنجیده شود که کتاب چقدر میخنداند، اتحادیه ابلهان شیرینترین معامله سال است.››
- تعداد صفحه
- ۴۶۷
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۶۳۳۲۸۳۶
- سال نشر
- ۱۳۹۱
- تعداد نقل قول
- ۲۳
نقل قولها و فعالیتها
۲۳ نقل قول
خانم لوی زنی بود سرشار از علایق و آرمان ها. طی تمام این سالها خودش را بی قید و بند وقف ورق بازی،بنفشههای آفریقایی،سوزان و ساندرا،گلف،میامی،فنی هرست و همینگوی،دانشگاه مکاتبه ای،آرایشگرهای مو،خورشید،خوش خوری،انواع و اقسام رقصهای دو نفره و اخیرا خانم تریسکی کرده بود. همیشه مجبور شده بود که به خانم تریسکی از فاصله دور رضایت بدهد،محدودیتی دست و پا گیر برای گذراندن واحد عملی روان شناسی دانشگاه مکاتبه ای. واحدی که در امتحان پایانی اش مفتضحانه نمره نیاورده بود.
در میان جمعیت دنبال نشانه هایی از بدسلیقگی در لباس پوشیدن میگشت. ایگنیشس متوجه شد که بیشتر لباسها به قدری نو و گران قیمت بودند که کاملا میشد توهینی به سلیقه و نجابت به حسابشان آورد. داشتن هر چیز نو و گران قیمت نشانه خدانشناسی و عدم درک هندسه بود،حتی ممکن بود وجود روح را زیر سوال برد. خود ایگنیشس راحت و معقول لباس پوشیده بود. کلاه شکاری نمیگذاشت سرش سرما بخورد و شلوار گل و گشاد پشمی اش هم با دوام بود و اجازه میداد آزادانه حرکت کند. جیبهای شلوار گرم بود و باعث آرامش ایگنیشس میشد. پیراهن چهارخانه ی فلانلش هم او را از پوشیدن پالتو بی نیاز کرده بود و یک شال گردن هم پوست بی حفاظ حد فاصل گوش و یقه اش را از سرما حفظ میکرد. لباسش با هر معیار غامض معنوی و هندسی مقبول بود و نشان از غنای حیات معنوی او داشت.
« این جا بوی گند میده» « خب چه انتظاری داری؟ بدن آدم وقتی محبوس باشه بوهای مشخصی تولید میکنه که ظاهراً قراره در این دوران عطر و ادوکلن و بقیه انحرافات فراموش شون کنیم. ولی فضای این اتاق برای من بسیار مایه ی آسودگیه. شیلر برای نوشتن به بوی سیب گندیده احتیاج داشت. من هم نیازهای خودم رو دارم. شاید یادت باشه که مارک تواین دوست داشت موقع نوشتنِ اون متنهای کهنه و خسته کننده اش که دانشگاهیهای امروز سعی در اثباتِ معنای متعالی شون دارن، تاق باز روی تخت دراز بکشه. تکریم مارک تواین یکی از ریشههای به بن بست رسیدن روشنفکری در دوران ماست.
… « نکته مسخره اینه که قراره این برنامه الگوی جوانان وطن باشه. خیلی دوست داشتم نظر اجدادمون رو که مؤسس این کشور بودن موقع دیدن این بچهها که به خاطر پیشبرد مقاصد کلیرسیل این طور به هرزگی کشیده شدن میدونستم. هر چند که همیشه احتمال میدادم که دموکراسی کارش به اینجا بکشه. » … « قبل از اینکه ملت ما خودش رو نابود کنه باید یک قانون بی چون و چرا براش وضع بشه. ایالات متحده مقداری الاهیات و هندسه لازم داره، کمی سلیقه و شرم و حیا. الان داریم بر لبه مغاک تلوتلو میخوریم. »
کلود خنگه، قبول. خودم دارم بهت میگم. دائم منو از کمونیسا میترسونه، قبول. شاید هیچی از سیاست سرش نشه ولی سیاست اصلا برا من مهم نیست. چیزی که برا من مهمه اینه که بی آبرو نمیرم. کلود میتونه با یه آدم مهربون باشه، این چیزیه که تو با این همه سیاست سیاست گفتن و تحصیلات و هوشت بلد نیستی. تو جواب همه ی خوبیهای منو با بدی دادی. دوست دارم قبل از مرگم از یه نفر خوش رفتاری ببینم. تو همه چی یاد گرفتی ایگنیشس، همه چی جز آدم بودن.
به نظر من در حدی که مترجم از کتاب تعریف میکنه جالب نبود. میشه گفت خودم رو مجبور کردم که تا آخر بخونمش. مترجم این کتاب رو با ناتور دشت سلینجر مقایسه کرده. . به نظر من اصلا مقایسه درستی نیست.
طنز تلخش از حماقتهای ایگنشیس گنده بک و هرهای که مادرش میخورد بدجوری به خنده مینداخت من رو. آقای خاکسار زیاد ترجمش تعریفی نبود اما دکل عالی
ایگنشیس در خیلی از موارد به ما حسی از همذات پنداری را میده. زمانی که برای نقد (نقدی که نه نوشته میشود و نه خوانده میشود) برنامههای بی محتوای تلوزیون برای کودکان ساعتها روی کاناپه لم میدهد و برنامه کودک تماشا میکند بسیاری از ما کتاب خوانها را جلو چشم میآورد که ساعتها سریال میبینیم و به سریالهای ابلهانه بد و بیراه میگوییم. وقتی برای نقد فیلمهای مبتذلی که فرهنگ مصرف گرایانه آمریکایی را ترویج میکنند هر شب به سینما میرود و در مبتذلترین شکل مصرف چهار بسته پاپ کورن میخورد یاد خودمان میافتم که به فست فود میرویم و در حالی که داریم سیب زمینی به نیش میکشیم به همه کسانی که تمام وقت و پول خود را صرف تفریح خوردن میکنند بد و بربیراه میگوییم و… در سرتاسر خواندن این کتاب خودم، دوستانم و همه ابلهانی را که اتحادیه ای برای نابودی جهان ساخته ایم را میبینم. اما من عاشق آن جوانک سیاه جونز هستم. کسی که با آگاهی از این که کاکاسیاهی بی احترام ترحم برانگیز و به درد نخور است به دنبال تغییر موقعیت خود با دستور العملهای انگیزشی و اراده گرایانه روان شناسهای دوزاری نیست بلکه مدام در پی این است که همین موجودیت معلق خود را به اثبات برساند.
باید اعتراف کنم اتحادیهی ابلهانو با ذهنیت بدی شروع کردم به خوندن. به ۲ دلیل، یکی اینکه تو این یک ماه اخیر هر جا میرفتم (تو اینترنت و خارج از اینترنت) حرف اتحادیهی ابلهان بود! تجربه بهم ثابت کرده وقتی یه چیزی تو ایران یهو معروف میشه، یا کلا چیز درپیتیه، یا مارکتینگش همراه با حقه بازی و رانت و اینا بوده و یا اینکه معروفیتش محصول همون جوگیری مخصوص ما ایرانیهاس. (نمونه دم دستی که الان تو ذهنمه فیلم من مادر هستم). دلیل دوم حس منفیم هم این بود که یه نفر که ازش خوشم نمیومد از این کتاب خوشش اومده بود (چه دلیلی از این موجه تر!) در هر صورت خریدمش و شروع کردم به خوندن، متاسفانه مقدمه رو که خوندم، این حس منفیه بیشترم شد، چون دوباره اونجا هم پر از تعریفهای مترجم (پیمان خاکسار) ازکتاب بود، جوری که دیگه واقعا آدم ترش میکرد. (این تعریف مترجم از کتاب تو مقدمه، کلا کار چیپیه که تو این کتاب شاهد یه نمونه گل درشتش هستیم. مقدمه رو بخونید متوجه میشید از چی حرف میزنم). فصل یکو تقریبا به زور خوندم، نمیدونم، یه کمش فکر کنم به خاطر اون پیش زمینهی بد بود و یه کم هم ترجمه ش به نظرم یهجوری رو اعصاب بود. یه حسی میگفت از اون کتاباس که نصفه میمونه. خلاصه این سرمای هوا و مریضیم کمک کرد، این ۳،۴ روزی که تو خونه افتاده بودم تمومش کنم و باید اعتراف کنم که اصلا بدم نیومد آخرش. یعنی حس بعد از تموم شدنش حس خیلی خوبی هم بود! بهترین چیز کتاب فضاسازیها و دکوپاژ! صحنه هاش بود، همش وسط خوندن میگفتم اینو باید رضا کاهانی فیلمشو بسازه. فضاها و اتفاقها دقیقا تعریفا ابزورد بودن (سلام بر مسود فراستی). جدای از شخصیت ایگنیشس که از اون تیپهای مورد علاقه منه، بقیه شخصیتها هم خیلی خوب بودن و مثل پازل تو اتفاقهای داستان به هم جفت میشدن، پازلی که این دفعه نمیخواست معمایی رو حل کنه یا قاتلی رو پیدا کنه، بلکه در آخر تصویر کاملی میشد از یه گندکاری بزرگ و کامل. (دیدم خیلی جاها شخصیت ایگنیشس رو با هولدن کالفیلد مقایسه میکنن، تقریبا هیچ ربطی به هم ندارن این دوتا). ترجمه کتاب ممکنه اول یه کم تو ذوق بزنه، چون خیلی از کلمات و تشبیههای غیر ملموس و غیر روزمره توش استفاده شده، ولی یه کم که بیشتر کتابو میخونی متوجه میشی که تقریبا عمدی بوده این کار و بهخاطر تحت تاثیر بودن ایگنیشس از فلسفهی قرون وسطی و اینا بوده. احتمالا خوانندهی انگلیسی زبان هم که نسخهی اصلی رو میخونده همین تجربه رو از متن داشته. در کل، من از اتحادیهی ابلهان خوشم اومد و میشه گفت جز بهترین رمانهایی بود که امسال خوندم، منتها نه به خاطر اینکه نویسندهش خودکشی کرده یا اینکه تو شهرکتاب همه این کتاب دستشونه، به خاطر داغون بودن شخصیت اصلی و فضاها که از جنس رضا عطاران بودن و به خاطر هم ذات پنداری با ایگنیشس. ۴ از ۵
چندتا نقد از کتاب که در مقدمه مترجم اومده: + حرف آخر، یک کمدی حماسی، کتاب نیست، بهمنی غران است. / واشنگتن پست + اتحادیه ابلهان تقریبا همهجا نقد شده و تمام منتقدین هم عاشقش شدهاند. استثنائا اینبار همه حق دارند. / رولینگ استون + اگر قیمت یک کتاب بر این اساس سنجیده شود که چهقدر میخنداند، اتحادیه ابلهان شیرینترین معامله سال است. / تایم