طوفان دیگری در راه است
- نوشته مهدی شجاعی
- ناشر کتاب نیستان
فکر میکنم دچار حالتی شبیه «دوست داشتن» شده باشم! نمیتوانم اسمش را بگذارم عشق. برای اینکه به قول همیشه تو، عشق ساده نیست. ولی دوست داشتن چرا! کافیست که تو دختری را تصادفا در یک مهمانی ببینی ـ مهمانیای که ایرانیها به مناسبت چهارشنبه سوری برگزار کردهاند ـ و قیافهاش به دلت بنشیند. و بهخصوص چالهای که موقع خندیدن، روی گونهاش میافتد توجهت را جلب کند. با کمی پررویی جلو بروی و با قدری پررویی بیشتر، سر صحبت را باز کنی و در همان چند دقیقه اول، متوجه شوی که او هم تصادفا از تو خوشش آمده و از دیدنت خوش وقت شده و تو هم از خوشحالی بخندی و همزمان با دست به دنبال چالهای بر روی صورتت بگردی تا علت علاقه و جلب توجه او را هم به خودت پیدا کنی. و البته مهم نیست اگر پیدا نکنی! مهم این است که به گفت و گو ادامه دهی و آخر شب، او را تا منزلش ـ یعنی بیرون منزلش ـ همراهی کنی.
- تعداد صفحه
- ۴۰۰
- شابک
- ۲۵۰۰۱۱۰۰۰۷۱۲۱
- سال نشر
- ۱۳۹۱
نقل قولها و فعالیتها
آدم با نقاب رو که نمیشه دوست داشت. میشه بهش احترام گذاشت، میشه ازش ترسید، میشه ازش حساب برد، میشه چاپلوسی شو کرد، میشه بهش دروغ گفت، ولی نمیشه دوستش داشت.
بهترین کار اگر رنگ حکم و دستور و اجبار به خود بگیرد، نه تنها جاذبه اش را از دست میدهد که در انسان، مقاومت و تنفر ایجاد میکند.
وقتی همه قرار است بمیریم، چه بهتر که مرگ انسان، ساده و بی رنگ و بو نباشد.
عشق ساده نیست.
مکه رفته ای، هزار بار رفته باش! مسجد و مدرسه و درمانگاه ساخته ای، ساخته باش. دل، اگر نداشته باشی، همه اینها را به جویی نمیخرند. نمیدانم، شاید هم اشتباه کنم. ولی خدایی که من میشناسم، اول سراغ دلت را میگیرد، و اگر از دل خبری نبود، به همه کارهای خیرت، حتی اگر به اندازه کوه دماوند باشد، فاتحه بی الحمد هم نمیخواند.
