بیا از عشق بگوییم 1 (2 جلدی)

۴.۸ از ۵ · ۲ رأی۶۴۰ صفحه۱ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

حالا که تونستم از اون اتاق جون سالم به در ببرم به هر قیمتی که شده از این باغ فرار می‌کنم. تاریکی شب کمکم می‌کنه تا دیده نشم. پشت درختی پنهان شدم و مدام زیر لب خدا رو صدا می‌کردم. به آرومی از پشت درخت نگاهی انداختم. سایه سیاه هم مثل من احتیاط می‌کرد و به آرومی قدم بر می‌داشت. اما با هر قدمش به درختی که پناهم داده بود نزدیک‌تر می‌شد. با نزدیک شدنش سیاهی‌ای که احاطش کرده بود کمتر می‌شد. پشت درخت پناه گرفتم و امیدوار بودم بدون دیدن من از اونجا بگذره از صدای قدماش فهمیدم که پشت درخته و قدم بعدی که برداشت کنار درخت ایستاد می‌خواستم به آهستگی سمت دیگه درخت پنهام بشم ولی بهت زده همون‌جا ایستادم. چیزی رو که می‌دیدم باور نمی‌کردم چشمامو روی هم گذاشتم دوباره باز کردم اما درست بود... خودش بود...

تعداد صفحه
۶۴۰
شابک
۹۷۸۹۶۴۲۵۶۹۶۲۵
سال نشر
۱۳۹۲
تعداد نقل قول
۱
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱ نقل قول

خانم رادمنش درب تراس رو به بیرون هل داد و در گوش پسرش که روی صندلی چرخ دار نشسته بود و پشتش به من بود چیزی زمزمه کرد. بعد به من اشاره کرد که به آنها ملحق شوم. من هم وارد تراس شدم. خانم رادمنش صندلی پسرش رو حرکت داد و روبروی من قرار داد. مهرداد مردی بود با پوست گندمگون، موهایی به سیاهی شب، ابروهایی بلند و مردانه که بر جذبه چهره‌اش می‌افزود، چشمانی عسلی رنگ و گیرا با یک نگاه نافذ،ته ریشی هم که روی صورت داشت جذابیت چهره‌اش رو بیشتر می‌کرد، شانه‌هایی پهن و برجسته و با اینکه روی صندلی نشسته بود متوجه بلندی قدش شدم. دستم رو برای فشردن دستش جلو بردم و گفتم: سلام. من ترانه شکیبا هستم. از دیدنتون خوشحالم. دستم رو به سردی فشرد و خیلی مختصر گفت: سلام.