من زنده‌ام (خاطرات دوران اسارت)

۴.۱ از ۵ · ۷ رأی۵۵۲ صفحه۵ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

پی در پی صدای ضربه‌های همسایه‌ها (دکترها و مهندس‌ها) را بر دیوار سلول می‌شنیدم که با نگرانی می‌پرسیدند : «چرا جواب نمی‌دهید» می‌خواستم بگویم «سرمان شلوغ است و سرگرم مردنمان هستیم»... در بهتی مالیخولیایی فرورفته بودم. به هر طرف نگاه می‌کردم بوی مرگ می‌داد و نه بوی زندگی... سرم بزرگ‌تر از تنم شده بود و صداها مثل سنگ ریزه‌هایی بودند که در ظرفی خالی این طرف و آن طرف می‌شدند... همه همدیگر را می‌شناختند و به هم نشان می‌دادند و سلام و خوش‌آمد می‌گفتند. دیگر استخوان‌هایم از این‌که روی زمین سرد و نمور افتاده بود تیر نمی‌کشید و درد نمی‌کرد، چشم‌هایم همه‌چیز را زیباتر از همیشه می‌دید، افق نگاهم دور و دورترها را می‌دید، راه که می‌رفتم دیگر سفتی زمین را زیر پایم حس نمی‌کردم. همه‌جا رنگ داشت نه از جنس رنگ‌هایی که از آن‌ها خاطره داشتم. مور مور بدنم تمام شده بود، نفس‌هایم راه خود را پیدا کرده بودند. سوار بر کالسکه از باغی عبور کردم که گل‌هایش آشنا بود اما بزرگ‌تر از باغ حیاط‌مان بود. مرا با کالسکه در آن می‌گرداندند. از کالسکه ران پرسیدم...

تعداد صفحه
۵۵۲
شابک
۹۷۸۹۶۴۸۶۸۳۸۲۰
سال نشر
۱۳۹۳
تعداد نقل قول
۵
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۵ نقل قول

نور دیده کجایی؟ از کجا باور کنم تویی تا سلامت کنم. همه جا را گشتم. سراغ تو را از مرده‌ها و زنده‌ها گرفتم. از رود کارون و خاک زمین و برگ‌های درخت و گل سرخ و شقایق پرسیدیم. همه ی گل‌های باغ از تو خاطره داشتند و همه تو را صدا می‌زدند حتی مترسک باغ حیاط که لباس‌های تو را می‌پوشید از فراق تو مُرد. به خدا می‌سپارمت تا همیشه زنده باشی.

دین چیزی نیست جر راهی برای تکامل انسان.

نیایش همیشه زیباست. به هر شکل و به هر زبان که باشد زیباترین جلوه ی ارتباط انسان با خداوند است.

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند مرگ گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من من که قدر گهر پاک تو را می‌دانستم زچه مفقود الاثر شدی ای گهر کانی من

زندگی چیزی جز جهاد کردن برای عقیده نیست