- نوشته ماریو بارگاس یوسا
- ترجمه خجسته کیهان
- ناشر ثالث
امتیاز ندادهاید
مادرم بازویم را گرفت و مرا از در سرویس ساختمان فرمانداری به خیابان برد. به سمت خاکریز اگیگرن به راه افتادیم.آخرین روزهای ۱۹۴۶ یا نخستین روزهای ۱۹۴۷ بود اما امتحانات مدرسه سالسیان خاتمه یافته بود. من کلاس پنجم را به پایان رسانده بودم و در پیورا تابستان با نور سفید و گرمای خفه کنندهاش از راه میرسید. مادرم بیآنکه صدایش بلرزد گفت: تو میدانستی مگر نه؟ ...
- تعداد صفحه
- ۳۰۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۷۷۰۲
- سال نشر
- ۱۳۹۳
نقل قولها و فعالیتها
هنوز نقلقولی ثبت نشده است.
هنوز نظری ثبت نشده است.