سابینا

House of incest

۳.۸ از ۵ · ۲ رأی۷۲ صفحه۱۷ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

آشیانا دومین کتاب و اولین اثر داستانی‌ای است که از آنائیس نین منتشر شده است: داستانی سورررئال با عنوانی گمراه‌کننده. نین خودش این کتاب را فصلی در دوزخ زن می‌خواند، با اشاره به کتاب شعر درخشان آرتور رمبو، فصلی در دوزخ، کتابی که با نام سابینا پیش رو دارید ترجمه همین اثر است: آشیانا؛ رمانی کوتاه که نین آن را در خواب‌هایش روایت می‌کند، سرشار از تصاویری بکر با زبانی شاعرانه. هنری میلرو لارنس از جمله نویسندگانی بودند که این اثر را بسیار ستودند و بسیاری از منتقدان نیز آن را شعر منثور خواندند. آشیانا امروز به عنوان یکی از برجسته‌ترین آثار سوررئال قرن بیستم شناخته می‌شود که در زمان انتشارش هیاهوی بسیار برانگیخت. آشیانا آشیالن عشق به خود است، آشیانی که در آن آدمی خودش را از عشق ورزیدن به دیگران محروم می‌کند و در حریم حرم خویش با خودش تنها می‌ماند: عاشق خودش، محروم از عشق دیگران. سابینا نخستین اثری است که از آنائیس نین به فارسی ترجمه و منتشر شده است.

تعداد صفحه
۷۲
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۶۷۲۴۰۶
سال نشر
۱۳۹۵
تعداد نقل قول
۱۷
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱۷ نقل قول

من نمی‌توانستم تاب گذرِ چیزها را بیاورم. رفتن و گذشتن و عبور هرچه که بود مرا خفه می‌کرد از اندوه. و او می‌رقصید، می‌رقصید با موزیک و ریتم دایره‌ی زمین؛ می‌چرخید با چرخش زمین، مثل صفحه‌ای گرد، وقتی چهره‌ها یکسان هم به جانب نور می‌چرخیدند و هم به جانب تاریکی، او به سمت روشنایی روز می‌رقصید.

چسبیده بودم به لحظات دوست‌داشتنی زندگی‌ام، دست‌هایم به هر ساعت زندگی چنگ می‌انداخت. دستان من همیشه در ولعِ در آغوش کشیدنی تنگ بودند. می‌خواستم نور، باد، خورشید، شب و همه‌ی دنیا را درآغوش بگیرم و نگه دارم. می‌خواستم نوازش کنم، التیام ببخشم، بجنبانم، آرامش ببخشم، احاطه شوم و احاطه کنم. تحت فشار بودم و آن‌قدر چیزهای زیادی را در آغوشم نگه داشتم که شکستم‌شان. آن‌ها شکستند و دور شدند از من. آن‌گاه همه چیز از من دور شد و گریخت. و من محکوم شدم به نگه نداشتن.

تو خوشبختی، او گفت، خوشبختی که می‌توانی این‌همه احساس کنی، کاش‌کی من هم می‌توانستم این‌همه را حس کنم. تو دست‌کم زنده‌ای که بتوانی درد را احساس کنی.

وقتی می‌نشینم جلوی آینه‌ام به خودم می‌خندم. موهام را برس می‌کشم. جفتی چشم هست، دو بافه‌ی درازِ گیسو، دو پا. نگاه می‌کنم به آن‌ها مثل تاس‌هایی در جعبه، در فکر این‌که اگر تکان بدهم و مثل تاس بریزم‌شان بیرون می‌آیند و می‌شوند من؟ نمی‌توانم بگویم چگونه همه‌ی این تکه‌های مجزا می‌توانند من بشوند. من وجود ندارم. من بدن نیستم. وقتی با کسی دست می‌دهم حس می‌کنم طرف بسیار دور است، که در اتاق دیگر است، و این‌که دست من در آن اتاق دیگر است. وقتی فین می‌کنم می‌ترسم که شاید دماغم باقی بماند روی دستمال.

ترس از دیوانگی، تنها ترس از دیوانگی ما را بیرون خواهد راند از محدوده‌ی انزوامان، از حریم تنهایی‌مان. ترس از دیوانگی دیوارهای خانه‌ی پنهان‌مان را خواهد سوزاند و ما را به جهان بیرون روانه خواهد کرد، در جست‌وجوی تماسی گرم. جهان‌ها خودساخته و خودپرورده بیش از اندازه پُر از اشباح و غول‌هایند.