برفک

White noise

۳.۹ از ۵ · ۳ رأی۳۴۴ صفحه۶ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

آن شب، یک جمعه، طبق عادت و قانون، غذای چینی به دست جلوی تلویزیون جمع شدیم. سیل‌ها را دیدیم و زمین‌لرزه‌ها و رانش‌ها و فوران آتش‌فشان‌ها، جمع جمعه‌های ما هیچ‌وقت تا این حد مشتاقانه به وظیفه‌اش دل نداده‌ بود، هاینریش اخم نکرده بود، حوصله من سر نرفته بود. استفی که با دعوای یک زن و شوهر در سریالی آبکی گریه‌اش درمی‌آمد حالا با تمام وجود جذب تصاویر مستند فاجعه و مرگ شده بود. بابت خواست کانال را عوض کند و بگذارد روی شبکه‌ای که سریالی کمدی نشان می‌داد راجع به گروهی جوان با نژادهای گوناگون که می‌خواستند ماهواره ارتباطی خودشان را بسازند. از حجم اعتراض ما وحشت کرد. ما در باقی لحظات ساکت بودیم و خانه‌هایی را نگاه می‌کردیم که اقیانوس می‌بلعیدشان و روستاهایی که زیر هجوم مواد مذاب خرد می‌شدند و می‌سوختند. هر فاجعه باعث می‌شد بیشتر بخواهیم، چیزی بزرگ‌تر، باشکوه‌تر، فراگیرتر.

تعداد صفحه
۳۴۴
شابک
۹۷۸۶۰۰۲۲۹۵۵۳۸
سال نشر
۱۳۹۵
تعداد نقل قول
۶
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۶ نقل قول

« آدم‌های وحشت زده و ناامید جذب شخصیت‌های سحر آمیز می‌شن. شخصیت‌های اسطوره ای، مردان حماسی که می‌ترسونن و حضور سیاهی دارن. » « تو داری به هیتلر اشاره می‌کنی ، متوجهم. » « بعضی آدم‌ها بزرگ‌تر از زندگی ان. هیتلر بزرگ‌تر از مرگه. تو فکر می‌کردی حمایتت می‌کنه. کاملاً درکت می‌کنم. »

آن چیزی که در بستر مرگ عفو می‌کنیم بی عاطفگی یا طمع بقیه نیست. ما آدم‌ها را بابت توانایی شان برای فاصله گرفتن از خودمان می‌بخشیم، برای توطئه چینی شان بر ضد ما در سکوت، برای کشتن ما.

« حرفم اینه که نمی‌تونی با غرق شدن تو یأس و ترحم به خود زنده‌ها رو از خودت ناامید کنی. مردم ازت انتظار دارن که شجاع باشی. چیزی که آدم‌ها از یک آدم رو به مرگ انتظار دارن یه جور کله شقیه، یه جور اشرافیت با صدای کلفت و خش دار، امتناع از تسلیم، همراه طنازی تزلزل ناپذیر. منزلتت حتی همین الان که داریم با هم حرف می‌زنیم در حال بالا رفتنه. داری گرداگرد بدنت یک نور محو خلق می‌کنی. نمی‌تونم دوستش نداشته باشم. »

… ما چیزی نیستیم جز ما حصل فعالیت یکسری محرک شیمیایی.

… وقتی آگهی‌های ترحیم را می‌خوانم همیشه سن متوفی را نگاه می‌کنم. ناخودآگاه عدد را با سن خودم مقایسه می‌کنم. فکر می‌کنم ، چهار سال مانده. نُه سال دیگر. دو سال دیگر می‌میرم. قدرت اعداد هیچ گاه به اندازه وقتی که برای محاسبه زمان مرگمان ازشان استفاده می‌کنیم نمایان نمی‌شود. بعضی اوقات با خودم چانه می‌زنم. دوست دارم شصت و پنج سالگی بمیرم؟ چنگیز خان هم شصت و پنج سالگی مُرد. سلیمان محتشم هفتاد و شش سال عمر کرد. بد هم نیست، خصوصاً با حال و روز الانم ، ولی وقتی به هفتاد و سه سالگی برسم نظرم چه خواهد بود؟