- نوشته دیوید هربرت لارنس
- ترجمه ناهید قادری - افسانه قادری
- ناشر نشر متیس
رنگینکمان داستان خانواده برنگون، که سالها است در مارشفارم در بخش ناتینگهامشایر ساکن هستند را در سه نسل، در دورهای افزون بر شصت سال بین سالهای ۱۸۴۰ تا ۱۹۰۵ که هماه با پدیدار شدن انگلستان عصر جدید است بیان میکند. دغدغه اصلی داستان، تلاش فردی برای رشد یافتن و رسیدن به رضایتمندی در عشق، ازدواج و تغییرات اجتماعی است که دست یافتن به آن، هر نسل بعد از نسل دیگر سختتر میشود.
- تعداد صفحه
- ۶۳۲
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۹۷۲۰۷۵۰
- سال نشر
- ۱۳۹۶
- تعداد نقل قول
- ۳۲
نقل قولها و فعالیتها
۳۲ نقل قول
آن چیزی که واقعاً مانع میشد بهسمت یک زن ناجور بازگردد، درکنار انزجار طبیعی، یادآوری قلّت تجربهٔ آخرش بود. آن تجربه کاملاً هیچ بود، فقط برای کار راه انداختن، وآنقدر خفیف بود که او شرمش میآمد دوباره خود را به خطر بیندازد و تکرارش کند.
به هم رسیدنشان، بعد از دو سال زندگی مشترک، برایشان از قبل هم شگفتانگیزتر بود. این به هم رسیدن، ورودی بود به حلقهٔ وجود، غسل تعمیدی بود برای آغاز یک زندگی دیگر، تاییدی بود تمامعیار. پایشان قدم به حیطهٔ عجیبِ دانش گذاشته بود، جلوی پایشان با این کشف روشن شده بود. هرجا میرفتند، خوب بود، دنیای دورشان از شوقِ این کشف دوباره پژواک میکرد. آنها شاد و بیتوجه بودند. همه چیز گم شده بود و همه چیز پیدا شده بود. جهانِ جدیدی کشف شده بود، تنها کاری که مانده بود این بود که اکتشاف شود.
لیدیا او را به عنوان خودِ او نمیشناخت. اما او را به عنوان مرد، میشناخت. به برنگون طوری نگاه میکرد که یک زن در حال وضع حمل، به یک مردی که بچه را در وجود او کاشته، نگاه میکند: نگاهی عاری از احساس، در آن زمان بینهایت، مادّه به نر.
« اما من باید یک شوهر داشته باشم، عزیزم. همهٔ زنها باید یک شوهر داشته باشند. »
ازدواج، واقعاً برنگون را عوض کرد. همچنانکه سرچشمهٔ نیرومند زندگیاش را شناخت، همهچیز چقدر دور و چقدر بیاهمیت شد، چشمهایش به دنیایی تازه باز شدند و او از فکر اینکه تا پیش از این چقدر بیاهمیت بوده، در شگفت بود. رابطهای نو و آرام در هر چیزی که میدید هویدا شد: در گَلهای که بهشان میرسید، در گندمهای تازهدرآمده که با وزش باد در رقص بودند.