عروس (نمایشنامهای در 14 پرده)
بچهها مشکلسازند، ولی بچه داشتن برای زنها لذتبخش است. اما شوهرها به معنای واقعی کلمه مشکلسازند.
بچهها مشکلسازند، ولی بچه داشتن برای زنها لذتبخش است. اما شوهرها به معنای واقعی کلمه مشکلسازند.
از پس مردها برآمدن کار سختی است، و هیچوقت از خدا پسر نخواه… نه اینکه من از دخترها خوشم بیاید، نه. دنیا برای من از مردها ساخته شده است، دختر جان، برای من فقط مردها هستند که وجود دارند. و تو هم مثل من هستی. بنابراین تو هم دردسر را قورت میدهی و غصه را قی میکنی. چون وقتی زنی زندگیاش را بر پایهٔ مردها میسازد، حالا چه شوهرش باشد چه پسرش، آنچه ساخته دیر یا زود، تلپّی بر سر خودش خراب خواهد شد.
وقتی یک اتفاقی برای یک مرد میافتد، از ده بار نه بار، این اتفاق آب دهانی است که به صورت ما زنها انداخته میشود.
زنها چطور میتوانند شوهری داشته باشند وقتی تمام مردها به مادرهایشان تعلق دارند؟
شما مردها، همهتان، آنقدر به بند پیشبند ننه تان چسبیدهاید که دیگر حتی یک نیمچه مرد هم میانتان پیدا نمیشود.
درست است که مرد تقصیرکار است، اما این زنش است که اذیت میکشد.
وقتی دختری را دوست داشته باشی که نمیفهمدت، زندگیات جهنم میشود. دختری که تلاش میکند، اما نمیتواند.
یکشنبه عجب روز طولانی مصیبتباری است! طوریکه آدم ترجیح میدهد یکشنبهها کار کند. کل روز کاری برای انجام دادن نداری و هیچ جای درستحسابی هم نیست که بروی آنجا.
ایدههای من بهقدرکافی زیادند، اما انگار قصد به کار گرفتنشان را ندارم. همیشه میخواهم آن نمایشنامه را شروع کنم. ولی مدام میگویم فردا. (با اندوه) باید روی سنگ قبر من بنویسند: «متوفی به آن چیزی رسید که نمیتوان به فردا موکولش کرد». سنگنوشتهٔ مناسبی خواهد بود.
سنجاب را نمیشود روی زمین نگه داشت، مگر اینکه تمام شاخههای درختها را ببری.
من یک معذرتخواهی به شما بدهکارم. باید اعتراف کنم که امشب زیادی سرزندهام. به شراب و اینطور چیزها نگاهی انداختهام.
نمیتوانی رنگ کنی و تمیز بمانی. فکر کنم در سیاست هم اوضاع همینطور است.
این کتاب به قفسه اضافه شد.
تنها درس تاریخ این است که هیچکس از تاریخ درس نمیگیرد. این جمله مال من نیست. مال هگل است.
چندتایشان را بکشید. هم سریع است و هم انسانی. آنوقت میبینید چطور صدایشان میخوابد و تمام این دردسرها تمام میشود.
پایهٔ تمام متدهای نظامی این است: وقتی مردم گوش نمیدهند، به آنها تیراندازی کن.
چیزی بهاسم افکارِعمومی وجود ندارد. بعضی آدمها هستند که یکسِری عقایدی دارند. ما آنها را تیرباران میکنیم. وقتی به آنها شلیک کردیم، دیگر فرد زندهای نیست که آن عقیده را داشته باشد. درنتیجه چیزی از آن افکارِعمومی باقی نمیماند که شما از آن بترسی. این موضوع را درک کن، بالزکوئیت عزیز. آنوقت است که میتوانی ادارهٔ حکومت را یاد بگیری. افکارِعمومی یک فکر است. فکر از ماده جداییناپذیر است. اگر ماده را بکشی، آنوقت فکر هم از میان میرود.
گوسفند خصوصیات نظامی ارزشمند زیادی دارد.
شاید برای شما که یک غیرنظامی هستید عجیب باشد، اما اگر یک تفنگ را بهطرف یک زن نشانه بگیری و شلیک کنی، او دقیقاً همانطوری به زمین میافتد که یک مرد به زمین میافتد.
نمی توانستی با خودت عروسی کنی؟ میتوانستی؟… پس بھتر است قدر من را بدانی.