Holden_caulfield

Holden_caulfield

@Holden_caulfield

  • ۱۰۸۱

    امتیاز

  • ۶۵

    دنبال‌کننده

  • ۱۰

    دنبال‌شونده

  • ۰

    نقد

  • ۱۴

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

ساعت‌ها۱۳۹۷/۲/۲۸
آمین! به تو میگویم که امروز با من خواهی بود، در بهشت! " امروز با او خواهم بود در بهشت، ولی دیروز را چه کنم؟ آیا مرگ پایان این همه رنج و مصیبت است؟ حس آرامشی که جمله ی تسلی بخش عیسی در من ایجاد کرد، دیری نپایید. نمیتوانم روانم را آرام کنم. گذشته ی من پاک نخواهد شد، حتی با حرفهای عیسی مسیح! آفتاب لعنتی اورشلیم مغزم را میخورد. بدنم میخارد. کرکس‌ها در آسمان جلجتا پرواز میکنند و منتظر شام امروزشان هستند، آیا کسی هست که بعد از مرگ مرا از صلیب پایین آورد یا غذای کرکسها میشوم؟ ترجیح میدهم غذای کرکس‌ها شوم تا اینکه جسدم به دست کرکسهای بی رحمتری که نظاره گر جان دادنم هستند بیفتد. کسی که از او دزدی کردم به من گفت که زمین گرد است، هر کاری کنی جزایش را میبینی! ولی مگر زمین زمان مسیح هم گرد بوده است؟ زهی خیال باطل! کجایش گرد است؟ آن هیتلر دیوانه از گرد بودن زمین چیزی میدانست؟ من دزدی کردم و از نظر حاکم اورشلیم، مجازات این کار مرگ است. تمام این کسانی که ناظر مرگ پردرد من بر روی صلیب هستند، از نظر هیتلر همگی گناه کارند و مستحق مرگ. چه کسی خوبی را از بدی تمییز میدهد؟ خوبی چیست؟ بدی چیست؟ زمین واقعا گرد است؟ یک گلوله در مغز هیتلر! آیا این مصداق گرد بودن زمین است؟ تمام جنایاتی که مرتکب شده بود با این گلوله تصفیه شد؟ اگر مجازات کسی مثل او، همین یک گلوله و مرگی سریع بود پس چرا مجازات یک دزد باید چنین مرگ دردناکی باشد؟ شاید دزدی کردن گناهی بدتر از کشتن میلیونها انسان است.
۱۱ پسند
ناطور دشت۱۳۹۷/۲/۱۷
شما آدمهایی مثل ارنست را در نظر بگیرید که همیشه حوله‌های خیس شان را میزنند در کون بچه ها.
۱۱ پسند
ناطور دشت۱۳۹۷/۲/۱۷
به گارسون گفتم از ارنی بپرسد که ایا میل دارد بیاید پیش من تا یک گیلاس مشروب با هم بزنیم یا نه. هرچند گمان نمیکنم که یارو اصلا پیغام مرا به او رسانده باشد. این پیش خدمت‌های حرام زاده هیچ وقت پیغام آدم را به کسی نمیرسانند
۹ پسند
ناطور دشت۱۳۹۷/۲/۱۷
دل مارتی را شکستم، جدا دلش را شکستم. بی اندازه تاسف خوردم که چرا مسخره اش کردم. بعضی از اشخاص را نبایست مسخره کرد، ولو اینکه حقشان باشد، دلشان میشکند.
۱۰ پسند
ناطور دشت۱۳۹۷/۲/۱۷
جناب سروان یکی از آن اشخاصی بود که خیال میکنند اگر نتوانند موقع دست دادن با یک نفر چهل تا از انگشتهای او را بشکنند، باید اسمشان را گذاشت زن صفت و پفیوز.
۹ پسند
ناطور دشت۱۳۹۷/۲/۱۷
استرادلیتر همیشه از آدم تقاضای لطف بزرگی داشت. آدم‌های خوشگل یا آدمهایی که خیال میکنند خیلی زرنگند همیشه از آدم تقاضای لطف بزرگی دارند. انها چون برای خودشان میمیرند خیال میکنند دیگران هم برایشان میمیرند.
۱۰ پسند
ناطور دشت۱۳۹۷/۲/۱۷
استرادلیتر خیلی بدش میامد او را بی شعور خطاب کنند. تمام بی شعورها همینطورند. وقتی که بهشان بگویی بیشعور از ادم بدشان میاید
۱۴ پسند
ناطور دشت۱۳۹۷/۲/۱۶
_گوش کن، سلام منو بهش برسون خب؟ استرادلیتر گفت: باشه. اما میدانستم که بعید است این کار را بکند. شما آدمی مثل استرادلیتر را در نظر بگیرید، این جور آدمها هیچ وقت سلام آدم را به کسی نمیرسانند.
۵ پسند
ناطور دشت۱۳۹۷/۲/۱۶
اگر آدم سرش را از روی کتاب بردارد و چشمش بیفتد به قیافه ی نحس شخصی مثل آکلی دیگر کارش ساخته است. البته آدم در هر صورت کارش ساخته میشود اما اگر چشمش به آکلی بیفتد زودتر.
۴ پسند
ساعت‌ها۱۳۹۷/۲/۱۳
توماس گفت: تا زمانیکه در دو دست عیسی جای میخ‌ها را نبینم و دست خود را روی آنها نگذارم ایمان نخواهم آورد. سپس عیسی بر توماس ظاهر گشته و گفت: انگشت خود را دراز کن و دست‌های مرا لمس کن. ای توماس، بعد از دیدنم ایمان آوردی؟ خوشا به حال آنانکه ندیده ایمان آورند.
۱۰ پسند
ساعت‌ها۱۳۹۷/۲/۱۳
این تصور که اعضای یک گروه زبانی به صرف استفاده از یک زبان و ادبیات مشترک هم زبان تلقی میشوند توهمی بیش نیست! به تعداد انسان‌های زنده زیان وجود دارد و هیچ دو انسانی در دنیا وجود ندارد که به یک زبان واحد سخن بگویند.
۷ پسند
ساعت‌ها۱۳۹۷/۲/۱۳
عیسی ناصری گفت: من به این دلیل زاده شدم که به حقیقت شهادت دهم. همه کسانی که به حقیقت واقفند ندای مرا خواهند شنید. پیلاطوس از او پرسید: حقیقت؟ حقیقت چیست؟ ناخودآگاه مرد جوان طی سالیان گذشته بارها و بارها این آیه را خوانده بود و اینبار هم مانند دفعات پیشین، پس از خواندنش با ناامیدی به فکر فرو رفت. هیچ گاه تغییری در گفتگوی پیلاطوس و عیسی ایجاد نمیشد، عیسی هیچ گاه جوابی به سوال او نمیداد.
۸ پسند
ساعت‌ها۱۳۹۷/۲/۳
زک دست از همه چیز کشیده بود، زندگی اش در کشاکشی ابدی بین خوبی و بدی گیر کرده بود؛ زندگی ای به درازای جان دادن یک سارق مصلوب و زندگی ای به درازای عمر یک سارق محکوم به حبسی دراز.
۲۳ پسند
ناتور دشت۱۳۹۷/۲/۳
علت اینکه آن طرفها پرسه میزدم این بود که سعی میکردم پیش خودم حس کنم که دارم خداحافظی میکنم. منظورم این است که بعضی وقتها شده که از مدرسه یا جای دیگر رفته ام و حتی خودم ندانسته ام که دارم میروم. اینطوری خوشم نمیاید. برایم فرقی نمیکند که خداحافظی غمناک باشد یا سخت، ولی دلم میخواهد وقتی از جایی میروم خودم بدانم که دارم میروم. اگر آدم نداند حالش بدتر میشود.
۹ پسند