
الف) شما ازدواج کردهاید؟ ی) نه. چطور؟ قصد و غرضی دارید؟ الف) چه عجلهای دارید. ما هنوز ده دقیقه هم نیست که همدیگر را میشناسیم. ی) فکر میکنید اگر بیست سال دیگر هم با من حرف بزنید در شناختتان تغییری حاصل خواهد شد؟

الف) شما ازدواج کردهاید؟ ی) نه. چطور؟ قصد و غرضی دارید؟ الف) چه عجلهای دارید. ما هنوز ده دقیقه هم نیست که همدیگر را میشناسیم. ی) فکر میکنید اگر بیست سال دیگر هم با من حرف بزنید در شناختتان تغییری حاصل خواهد شد؟

اگر بیسروپاهای مؤنثی که مردها را در هوا میقاپند، قبح گستاخیِ خودشان را درک میکردند، آن وقت، کدام مرد بزرگی تن به ازدواج میداد؟ تمام آن زنها با خودشان فکر میکردند میتوانند شوهرانشان را تربیت کنند، اصلاح کنند و از آنها یک آقا بسازند.

همیشه باید به خودت اجازهٔ فکر کردن به هر موضوعی را بدهی و باید در مورد همه چیز همانطور که هستند فکر کنی نه آنطور که مردم میگویند هست

یاد گرفتهام که زیاد از زندگی توقع نداشته باشم. این رمز شاد زیستن است چون به جای ناکامیهای ناگهانی، غافلگیریهای خوشایند نصیبم میشود.

ی) دوست ندارم این را بگویم اما مردم شروع کردهاند به حرف زدن پشت سر ما. الف) شروع کردهاند؟ کِی تمام کرده بودند؟

ی ما همه باید شانسمان را در زندگی امتحان کنیم. الف من فرار کردم و امتحانش نکردم.

ی یک نفر شما را تور میکند. از آن دسته آدمها هستید که به راحتی به تور میافتید. الف زنی که من را تور میکند باید عواقبش را هم بپذیرد.

حرف حساب را اگر به زبان بیاوری، میشوی نخستوزیر. اگر بنویسی، میشوی شکسپیر

آدمها فقط در صورتی با هم خوشرفتاری میکنند که مشتری همدیگر باشند

آن چیزهایی که در این سه ماه، در مغازه یاد گرفتم را در طی سه سال دانشگاه یاد نگرفتم.


(پال به میریام) «فکر نمیکنی ما در آن چیزی که اسمش را پاکی میگذراند زیادهروی کردهایم؟ فکر نمیکنی این قدر ترسو و بیمیل بودن یک جور کثیف بودن است؟»

«پسرم، تا وقتی زن بگیرد پسرم است دخترم، همه عمرش دخترم است

وقتی عیسی مسیح آب را در قانا به شراب بدل کرد، این یک نماد است که میگوید با ازدواج، زندگی معمولی، حتی خون زن و شوهر متأهل، که پیش از این روح نداشته است، مانند آب، از روح پر میشود و سرخ میشود، چون عشق وارد شده است، کل ساختار روحانی انسان تغییر میکند، پر از روح مقدس میشود و جسمش هم تقریباً عوض میشود

تو آنقدر دوستم داری، که میخواهی من را بگذاری داخل جیبت.

همهی عمرم مادر به من میگفت، «در ازدواج یک چیزی هست که همیشه هولناک است، اما تو باید تحملش کنی.» و من باورش کردم.

عشق باید حس آزادی بدهد، نه زندان. میریام باعث میشد من حس کنم در بندم، مثل خری که به تیری بستهاندش. فقط باید در جالیز او چِرا کنم و نه هیچ جای دیگر. تهوعآور است!

. آرتور از ارتش بیرون آمد تا ازدواج کند. حالا او گیر افتاده بود. مهم نبود چقدر جفتک میانداخت و تقلا میکرد، او محکم بسته شده بود.

«درختهای صنوبر در این تاریکی شبیه روحند: هر کدام یک روح تنها. یک جور سکوت: تمام شب در شگفتی است و خوابیده است: تصور میکنم این کاری است که ما وقتی میمیریم انجام میدهیم در شگفتی میخوابیم.»

بعدها میفهمید چیزهایی که پشت سرتان گذاشتهاید به پایتان گیر میکنند و باعث میشوند زمین بخورید.