parandeh

parandeh

@parandeh

  • ۳۱۵۱

    امتیاز

  • ۱۰

    دنبال‌کننده

  • ۱۰

    دنبال‌شونده

  • ۰

    نقد

  • ۱۵۵

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
گفت: -مردم سیاره‌ی تو ور می‌دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‌کارند، و آن یک دانه‌ای را که پِیَش می‌گردند آن وسط پیدا نمی‌کنند… گفتم: -پیدایش نمی‌کنند. -با وجود این، چیزی که پیَش می‌گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود… جواب دادم: -گفت‌وگو ندارد. باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی‌اش گشت. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و پنجم
۱ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزید. انگار چیز شکستنیِ بسیار گران‌بهایی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‌پریده و آن چشم‌های بسته و آن طُرّه‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه می‌بینم صورت ظاهری بیش‌تر نیست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود دید…» باز، چون دهان نیمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نیمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد…» و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند. و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ی سحر چاه را پیداکردم. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و چهارم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
ازش پرسیدم: -پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟ اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد… از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. می‌دانستم از او نباید حرف کشید. خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت: -قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بینیمش… گفتم: -همین طور است و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن‌های شن شدم. باز گفت: -کویر زیباست. و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بوده‌ام. آدم بالای توده‌ای شن لغزان می‌نشیند، هیچی نمی‌بیند و هیچی نمی‌شنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برق‌برق می‌زند. شهریار کوچولو گفت: -چیزی که کویر را زیبا می‌کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده… از این‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرت‌زده شدم. بچگی‌هام تو خانه‌ی کهنه‌سازی می‌نشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‌اند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ی اهل خانه را تردماغ می‌کرد: «خانه‌ی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود…» گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی‌اش می‌شود نامریی است! #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و چهارم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
شهریار کوچولو گفت: -سلام! پیله‌ور گفت: -سلام. این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی. شهریار کوچولو پرسید: -این‌ها را می‌فروشی که چی؟ پیله‌ور گفت: -باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند که با خوردن این حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‌جویی می‌شود. -خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‌کنند؟ هر چی دل‌شان خواست… شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ یک چشمه می‌روم… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و سوم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
شهریار کوچولو گفت: -سلام. سوزن‌بان گفت: -سلام. شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار می‌کنی این‌جا؟ سوزن‌بان گفت: -مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت. -عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟ سوزن‌بان گفت: -از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند! سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت. شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟ سوزن‌بان گفت: -این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و دوم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
گفت: -سلام. و مخاطبش گلستان پرگلی بود. گل‌ها گفتند: -سلام. شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟ گفتند: -ما گل سرخیم. آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد…» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم . « رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیستم
۱ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم…» اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید. همین جوری گفت: -سلام. طنین به‌اش جواب داد: -سلام… سلام… سلام… شهریار کوچولو گفت: -کی هستید شما؟ طنین به‌اش جواب داد: -کی هستید شما… کی هستید شما… کی هستید شما… گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام. طنین به‌اش جواب داد: -من تک و تنهام… من تک و تنهام… من تک و تنهام… آن‌وقت با خودش فکر کرد: «چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند… تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل نوزدهم
۱ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
شهریار کوچولو گفت: -سلام. گل گفت: -سلام. شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدم‌ها کجاند؟ گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت: -آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده. شهریار کوچولو گفت: -خداحافظ. گل گفت: -خداحافظ. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل هجدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
مار گفت: تو رو این زمین آن‌قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‌آید. روزی‌روزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم… من می‌توانم… شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرف‌هایت را به صورت معما درمی‌آری؟ مار گفت: -حلّال همه‌ی معماهام من. و هر دوشان خاموش شدند… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل هفدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند. مار گفت: -پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی. شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی. مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم. شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت: -نه چندان… پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری… -من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری. مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای… شهریار کوچولو جوابی بش نداد. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل هفدهم
۱ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند. مار گفت: -پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی. شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی. مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم. شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت: -نه چندان… پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری… -من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری. مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای… شهریار کوچولو جوابی بش نداد. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل هفدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
شهریار کوچولو همین‌جوری سلام کرد. مار گفت: -سلام. شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیاره‌ای پایین آمده‌ام؟ مار جواب داد: -رو زمین تو قاره‌ی آفریقا. -عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‌رسد؟ مار گفت: -این‌جا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است. شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند! … اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است… اما چه‌قدر دور است! مار گفت: -قشنگ است. این‌جا آمده‌ای چه کار؟ شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده. مار گفت: -عجب! و هر دوشان خاموش ماندند. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل هفدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌های زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن می‌کردند، می‌رفتند می‌گرفتند می‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌های چین و سیبری می‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستی تمام به پشت صحنه می‌خزیدند و جا را برای فانوس‌بان‌های ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ی هند خالی می‌کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌های آمریکای‌جنوبی می‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌های افریقا و اروپا می‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌های آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‌شدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بیهودگی می‌گذراندند: آخر آن‌ها سالی به سالی همه‌اش دو بار کار می‌کردند. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل شانزدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد. زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ی زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ی پادشاهان سیاه‌پوست) ، هفت هزار جغرافی‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور می‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی می‌کند. برای آن‌که از حجم زمین مقیاسی به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل شانزدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
شهریار کوچولو گفت: اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خ یلی کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده. جغرافی‌دان هم گفت: -آدم چه می‌داند چه پیش می‌آید. -یک گل هم دارم. -نه، نه، ما دیگر گل‌ها را یادداشت نمی‌کنیم. -چرا؟ گل که زیباتر است. -برای این که گل‌ها فانی‌اند. -فانی یعنی چی؟ جغرافی‌دان گفت: -کتاب‌های جغرافیا از کتاب‌های دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمی‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را می‌نویسیم. شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتش‌فشان‌های خاموش می‌توانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟ جغرافی‌دان گفت: -آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‌کند. آن‌چه به حساب می‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‌کند. شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانی یعنی چه؟ -یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود. -گل من هم در آینده نابود می‌شود؟ -البته که می‌شود. شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل پانزدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌های زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن می‌کردند، می‌رفتند می‌گرفتند می‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌های چین و سیبری می‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستی تمام به پشت صحنه می‌خزیدند و جا را برای فانوس‌بان‌های ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ی هند خالی می‌کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌های آمریکای‌جنوبی می‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌های افریقا و اروپا می‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌های آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‌شدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بیهودگی می‌گذراندند: آخر آن‌ها سالی به سالی همه‌اش دو بار کار می‌کردند. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل شانزدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد. زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ی زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ی پادشاهان سیاه‌پوست) ، هفت هزار جغرافی‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور می‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی می‌کند. برای آن‌که از حجم زمین مقیاسی به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل شانزدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
شهریار کوچولو گفت: اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خ یلی کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده. جغرافی‌دان هم گفت: -آدم چه می‌داند چه پیش می‌آید. -یک گل هم دارم. -نه، نه، ما دیگر گل‌ها را یادداشت نمی‌کنیم. -چرا؟ گل که زیباتر است. -برای این که گل‌ها فانی‌اند. -فانی یعنی چی؟ جغرافی‌دان گفت: -کتاب‌های جغرافیا از کتاب‌های دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمی‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را می‌نویسیم. شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتش‌فشان‌های خاموش می‌توانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟ جغرافی‌دان گفت: -آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‌کند. آن‌چه به حساب می‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‌کند. شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانی یعنی چه؟ -یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود. -گل من هم در آینده نابود می‌شود؟ -البته که می‌شود. شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل پانزدهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن می‌توانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی می‌توانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع می‌کنی به راه‌رفتن… به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش می‌آید. فانوس‌بان گفت: -این کار گرهی از بدبختی من وا نمی‌کند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است. شهریار کوچولو گفت: -این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه. فانوس‌بان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه… صبح بخیر! و فانوس را خاموش کرد. شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آن‌های دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را می‌دیدند دستش می‌انداختند و تحقیرش می‌کردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بی‌معنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است. از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت: -این تنها کسی بود که من می‌توانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند. چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل چهاردهم
۰ پسند
شازده کوچولو۱۳۹۴/۴/۱۸
وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد: -سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟ -دستور است. صبح به خیر! -دستور چیه؟ -این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش! و دوباره فانوس را روشن کرد. -پس چرا روشنش کردی باز؟ فانوس‌بان جواب داد: -خب دستور است دیگر. شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نمیارم. فانوس‌بان گفت: -چیز سر در آوردنی‌یی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر! و باز فانوس را خاموش کرد. بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت: -کار جان‌فرسایی دارم. پیش‌تر‌ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگیرم بخوابم… -بعدش دستور عوض شد؟ فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است. -خب؟ -حالا که سیاره دقیقه‌ای یک بار دور خودش می‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌ای یک بار فانوس را روشن می‌کنم یک بار خاموش… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل چهاردهم
۰ پسند