samsaman

samsaman

@samsaman

  • ۳۹

    امتیاز

  • ۰

    دنبال‌کننده

  • ۰

    دنبال‌شونده

  • ۱

    نقد

  • ۱

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

August 8 شروع رمان زندگی شاید همین باشد: از پله­‌های خانه پدریش باعجله بالا رفت، دیگر تحمل نداشت. درست زمانی که فکر می­کرد سند آزادیش را امضا می­کنند ناامید از دادگاه بازگشته بود. تمام احساساتش را از دست داده بود، حتی احساس گرسنگی هم نمی­کرد. باز به یاد آن شب تابستانی افتاد که از ماموریت برگشته بود و میخواست مازیار را غافلگیر کند که خودش غافلگیر شد… حدود دوازده شب بود که به منزلش رسید، کلید را از کیفش در آورد و در قفل چرخاند. به سمت سالن نشیمن رفت و چراغ را روشن کرد، خبری نبود پس حتما مازیار خواب بود. با اینکه این اواخر زیاد بحث می­کردند ولی این دوری دو هفته­ ای باعث شده بود که دلتنگش شود. آهسته به سمت اتاق خواب رفت و در جایش میخکوب شد. احساس تهوع کرد، برگشت و دوان دوان به سمت دستشویی رفت. حالش به هم خورد و آنقدر استفراغ کرد که دیگر چیزی باقی نمانده بود تا بیرون بریزد. در حالی­که اشک­های سوزانش به روی گونه­ هایش میریخت، بدنش از شدت بغض و هق هق می­لرزید. .
۱ پسند