
این خلاصهای از کتابه که در روزنامهی بهار چاپ شده بود…امیدوارم با خوندنش بتونی تصمیم بگیری که بخونی یا نه… «روزی میآید… خانههای ما بر ستون کلمات ساخته میشوند…» ایلیاث کتاب با این عبارت شروع میشود و اینگونه ما وارد سرزمینی میشویم که نه میدانیم در کجای زمین قرار گرفته، نه در چه زمانی. سرزمین «مارن» در تاریکی بدونِ آتش و نور روزگارش را سپری میکند. سرزمینی با بیشمار سمبلهای کهن. شخصیتهای داستان با اسمهای عجیب و نامتعارفشان در ابتدای داستان به ظاهر آدمهایی هستند معمولی همچون ما. با شخصیتهایی متفاوت و ویژگیهای رفتاری خاص خودشان. اما در میانه داستان کمکم درمییابیم که این آدمها آنقدرها هم شبیه دیگر انسانها نیستند. آنها هریک نژادی دارند (به همراه قدرتهای بیشماری که پس از سالها سکون مطلق دوباره بیدار میشوند) ، بعضی آب هستند و بعضی آتش، فلز هستند و خاک، نور، رنگ و صدا… و باد کهنژاد گمشدهای است و فراموش شده در دهلیزهای تودرتوی تاریخ باستانی «مارن». داستان به صورت خطی روایت نمیشود. روایتها مدام پس و پیش میشود. راوی یکنفر نیست و مدام تغییر میکند. زمان درهم ریخته است و قرار دادن ترتیب اتفاقها برعهده خواننده است تا با پس و پیشکردن مدام حوادث و روایتها، حقیقت داستان را کشف کند. اینگونه داستانِ کتاب در ژانر فانتزی تعریف میشود. داستانی که اگرچهزاده تخیل محض است، در بستری منطقی اتفاق میافتد و مکانیسمِ تمامی حوادث معنایی دارد که با کشف قوانین حاکم بر آنها به آن خواهیم رسید. میانه روایتِ اتفاقهای اصلی داستان با هشت خواب روبهرو میشویم.