
بهرنگ از بودن با ریحان حسابی کیفور بود. شهناز هیچ اعتراضی نکرد. مطمئن بودم وقتی بفهمد مسئولیت بهراد با پرویز است ، با روی باز بهرنگ را قبول میکند. ریحان عاشق بهرنگم بود. اصلا" ستاره این بچه شیرین بود. همه دوستش داشتند. چه مامان با آن اخلاق تند و تیزش که حوصله ی هیچ بچه ای را نداشت و هرگز به یاد ندارم بهراد را توی بچگی حتی یکبار برایم نگه داشته باشد ، چه سیروس که با آن همه خسیسی ، توی جیب هایش برای بهرنگ همیشه کشمش و بادام داشت. ریحان اما هر دو را دوست داشت. بهراد را با من بزرگ کرد. بهراد اولین «بابا ، مامان» گفتن هایش را توی دامن ریحان به زبان آورد.