violetfield

violetfield

@violetfield

  • ۳۰۵

    امتیاز

  • ۳

    دنبال‌کننده

  • ۰

    دنبال‌شونده

  • ۳

    نقد

  • ۳

    نقل‌قول

نقدها

پرتقال خونی

بهرنگ از بودن با ریحان حسابی کیفور بود. شهناز هیچ اعتراضی نکرد. مطمئن بودم وقتی بفهمد مسئولیت بهراد با پرویز است ، با روی باز بهرنگ را قبول می‌کند. ریحان عاشق بهرنگم بود. اصلا" ستاره این بچه شیرین بود. همه دوستش داشتند. چه مامان با آن اخلاق تند و تیزش که حوصله ی هیچ بچه ای را نداشت و هرگز به یاد ندارم بهراد را توی بچگی حتی یکبار برایم نگه داشته باشد ، چه سیروس که با آن همه خسیسی ، توی جیب هایش برای بهرنگ همیشه کشمش و بادام داشت. ریحان اما هر دو را دوست داشت. بهراد را با من بزرگ کرد. بهراد اولین «بابا ، مامان» گفتن هایش را توی دامن ریحان به زبان آورد.

۱۳۹۵/۵/۲۷۰ پسند
پرتقال خونی

بهرنگ آواز خوان لای شاخه‌ها می‌چرخید. شاخه‌های بریده را بر می‌داشت و جایی رو هم تلنبار می‌کرد. خانه درست می‌کرد برای پرنده‌های خیالی که ممکن بود این وقت سال به باغ بیایند و بی آشیان باشند. سرپناه درست می‌کرد برای مورچه هایی که ممکن بود باران لانه شان را پر از آب کرده باشد و جایی برای استراحت نداشته باشند. غفور دست به سرش کشید و گفت: «عاشق این باغه. سر و تهشو بزنی بازم توی همین باغه. این آقا کوچیکه خیلی باغو دوست داره ، اما آقا بزرگه انگاری دلش زیاد با باغ نیست.» بهراد مغرور نگاهش می‌کرد. مطمئن بودم توی دلش چند تا درشت بارش می‌کند.

۱۳۹۵/۵/۲۷۰ پسند
پرتقال خونی

بهرنگ با سر شاخه ی نازکی که پیدا کرده بود ، شیارهای خاک را زیر و رو می‌کرد. جانورهای ریزی که توی خاک می‌جست ، از همان بچگی همیشه برایش شگفت انگیز بودند. کرم‌های خاکی را دو نیم می‌کرد و با تعجب به حرکت مداوم نیمه‌های قطع شده نگاه می‌کرد. کفشدوزک‌ها را پشت دستش می‌گذاشتم و صبر می‌کردم تا حرکت ظریف آن را روی پوستش تجربه کند. برعکس بهراد که زندگی شهری را ترجیح می‌داد و حتی گِلی شدن کفش هایش را بزرگ‌ترین فاجعه ی زندگی اش می‌دانست ، بهرنگ ، عاشق زمین بود ، عاشق آسمان بود. عاشق دریا بود. عاشق هر چیزی بود که به طبیعت ربط داشت. سیروس با افتخار می‌گفت: «این بچه پشت منه. این بچه مال نگهدار من می‌شه. باغ منو نگه می‌داره. از بقیه بخاری در نمی‌آد.» بقیه ، پرویز و پسرهای دیگرش و احتمالا" بهراد بودند.

۱۳۹۵/۵/۲۷۰ پسند