ما همدیگر را گم کرده بودیم. انگار کسی دیواری بین ما حایل کرده بود که ما همدیگر را نبینیم. من در تب او می‌سوختم و او در تب من. چون نگاه‌های آتشین او نشان می‌داد که او به من علاقمند نیست،دیوانه ی من است،و من التماس را در آن چشم‌ها می‌خواندم. آن قدر در تماشای من وقت گذاشته بودکه زمان را گم کرده بود. یک ساعت،یک سال،چند سال؟زمانی که من از جای خود تکان خوردم و پردهٔ نقاشی به هم خورد،از وقتی صدای خندهٔ خشک و ترسناک پیرمرد قوزی خواب را بر او حرام کرد،دیواری بین ما قرار گرفت و ما همدیگر را گم کردیم.
۴ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
airago
‫۵ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۱۹:۱۷
Leili Nour Shams
‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۰۵
Ali
‫۵ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲، ساعت ۱۶:۵۰
Elham
‫۳ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۸:۲۳