تقویم مطالعه ۱۳۹۹ X
فروردین
اردیبهشت

آخرین فعالیت‌ها


  • اضطراب منزلت
    از اضطراب منزلت :

    مجازاتی وحشتناک‌تر از این نمی‌تواند وجود داشته باشد، اصلا اگر چنین چیزی امکان‌پذیر باشد، که یک نفر در جامعه رها شود و تمام اعضای آن جامعه او را به کلی نادیده بگیرند. اگر وقتی وارد جایی می‌شدیم هیچ‌کس رویش را به سمتمان برنمی‌گرداند، وقتی حرف می‌زدیم هیچ‌کس جوابمان را نمی‌داد، یا هیچ‌کس اهمیت نمی‌داد چه‌کار می‌کنیم و اگر همه‌ی آدم‌هایی که ملاقات می‌کردیم «ما را مرده فرض می‌کردند» و جوری ... (...)

  • اضطراب منزلت
    از اضطراب منزلت :

    ثروت به معنای داشتن چیزهای زیادی نیست، بلکه به معنای داشتن چیزهایی است که دوست داریم داشته باشیم. ثروت مطلق نیست، بلکه نسبی است و به میل و خواست ما بستگی دارد. هروقت چیزی را طلب کنیم که نمی‌توانیم به دستش بیاوریم، فقیرتر می‌شویم حتی اگر دارایی‌های زیادی داشته باشیم. و هر زمان از چیزی که داریم احساس رضایت کنیم، ثروتمند محسوب می‌شویم. در صورتی که ممکن است در حقیقت ... (...)

  • راز مادرم
    از راز مادرم :

    وقتی بچه هستید فکر می‌کنید پدر و مادرتان شبیه بقیه‌ی پدر و مادرها هستند و هر چیزی که در خانه‌ی شما اتفاق می‌افتد در خانه‌های دیگران هم اتفاق می‌افتد. هیچ‌گونه تفاوتی را نمی‌توانید درک کنید. برای همین من همیشه فکر می‌کنم همه مثل من از پدرشان می‌ترسند. فکر می‌کنم مردها ازدواج می‌کنند تا کسی برایشان آشپزی و تمیزکاری کند. درکی از این ندارم که بعضی مردها واقعا عاشق زن و ... (...)

  • راز مادرم
    از راز مادرم :

    «پول رو انتخاب می‌کنید؟ چرا؟» «خب زیبایی همیشگی نیست، داشتن دانش هم خوبه اما پول شکم گرسنه رو سیر می‌کنه. من اگه پول داشته باشم می‌تونم هر چیزی رو که می‌خوام یاد بگیرم. می‌تونم کتاب و معلم داشته باشم. پول به شما حق انتخاب می‌ده، بهتون آزادی عمل می‌ده و توانایی این رو می‌ده که از دیگران مراقبت کنید. آره من پول رو انتخاب می‌کنم» (...)

  • راز مادرم
    از راز مادرم :

    حالا دنیا طوری شده که برای زنده ماندن یا باید در اقلیت و در حاشیه باشی یا باید ارتباطات سطح بالا داشته باشی. (...)

  • راز مادرم
    از راز مادرم :

    جنگ به شما یاد می‌دهد به خاطر فاصله‌ی کمی که مرگ با شما دارد زندگی‌تان همیشه در حالت اضطرار باشد. شاید به همین دلیل است که فکر می‌کنید نمی‌شود در این اوضاع عاشق شد. (...)

  • راز مادرم
    از راز مادرم :

    آیا ما واقعا وقتی می‌شکنیم قوی‌تر می‌شویم؟ من این‌طور فکر نمی‌کنم چون این شکست حسی است که در هیچ‌کدام از ما هیچ‌وقت بهبود پیدا نخواهد کرد. (...)

  • زن همسایه
    ستاره داد
  • اعترافات هولناک لاک‌پشت مرده
    از اعترافات هولناک لاک‌پشت مرده :

    سر عقد سبیل نداشتم. نشستم جلو آینه‌ی توالت و گفتم «با اجازه بابا حسن و بقیه بزرگ‌ترها بعله.» چهار دست و پات نعله! بابا می‌گوید «تو خیلی خری ضیا.» وقتی ناراحت می‌شوم، می‌گوید «خر یعنی بزرگ.» می‌گویم «خِر یعنی بزرگ. خَر یعنی الاغ.» می‌گوید برای یه اَ و اُ ببین چه الم شنگه ای راه انداخته توله سگ. خوبه اسمشو گذاشتیم ضیا. اگه مثل بقیه‌ی باباننه‌ها اسمِ حیوون میوون رو ... (...)

  • مغازه خودکشی
    از مغازه خودکشی :

    همیشه واسه‌ی هر چیزی یه راه‌حل وجود داره، هیچ‌وقت نباید ناامید بشیم (...)

  • مغازه خودکشی
    از مغازه خودکشی :

    زندگی همینه که هست، اگه سخت بگیری، اونم بهت سخت می‌گذرونه. این ماییم که بهش ارزش می‌دیم. با همه‌ی کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمه‌ی پر لیوان رو ببینیم (...)

  • مغازه خودکشی
    از مغازه خودکشی :

    … «مجبورش می‌کنیم اخبار تلویزیون رو نگاه کنه تا روحیه‌ش خراب بشه، ولی مثلا اگه هواپیمایی با دویست و پنجاه مسافر سقوط کنه و دویست و چهل و هفت نفرشون هلاک بشن، فقط تعداد بازمانده‌هارو یادش می‌مونه.» ادای آلن را در می‌آورد. "وای مامان، زندگی چقدر شگفت‌انگیزه. سه نفر از آسمون افتادند پایین و زنده موندند… (...)

  • مغازه خودکشی
    از مغازه خودکشی :

    آدم وقتی لبخند یه بچه رو می‌بینه رو می‌بینه، قلبش آروم می‌گیره (...)

  • مغازه خودکشی
    از مغازه خودکشی :

    ما همیشه با محصولات طبیعی و حیات‌وحش مشکل داشتیم. از قورباغه‌های طلایی بگیر تا افعی و عنکبوت سیاه! می‌دونید چیه؟ مشکل اینه که مردم به‌قدری تنهان که حتا وقتی این موجودات زهردار رو هم به اون‌ها می‌فروشیم، باز جذبشون می‌شن. عجیب این‌که این موجودات هم همون حس رو دارند و نیش‌شون نمی‌زنند (...)

  • دختری با کت آبی
    از دختری با کت آبی :

    تو حیاط مدرسه یکی پرسید دوس دارین صفحه‌ی آخر هر کتابی رو که دست می‌گیرین همون اول بخونین تا مطمئن شین کسی بلایی سرش نیومده و همه حال‌شون خوبه. باس گفت این احمقانه‌ترین چیزیه که تاحالا شنیدم. بعد گفت کتابی رو که داره ازش حرف می‌زنه بده بهش و وقتی کتاب رو گرفت با خودکار شروع کرد تو صفحه‌ی آخرش نوشتن. من فکر کردم الان می‌خواد تو اون صفحه بنویسه ... (...)

  • دختری با کت آبی
    از دختری با کت آبی :

    وقتی چیزی برخلاف اون‌طوری که ما فکر می‌کنیم تموم می‌شه اصلا می‌شه گفت واقعا تموم شده؟ تو این وضعیت باید تلاش‌مون رو همچنان ادامه بدیم تا جوابی پیدا کنیم که شب‌ها بتونیم با خیال راحت سرمون رو بذاریم زمین؟ یا این‌که باید وابدیم و تسلیم شیم؟ (...)

  • جنگل نروژی
    ستاره داد
  • جنگجوی عشق
    ستاره داد
  • دروغ سوم
    ستاره داد
  • کافکا در کرانه
    برای کافکا در کرانه نوشت :

    کتاب پر از توصیف جزئیات هست که شاید در جایی از داستان خسته کننده بشود. دو داستان موازی در حال اتفاق افتادن هستند که در نقطه‌هایی با هم تلاقی پیدا می‌کنند، ولی حواشی بی‌هدف آنقدر زیاد بود که تمرکز خواننده از استعاره‌های مدنظر نویسنده، برای مرتبط کردن این دو داستان خیالی و واقعی به هم، پرت می‌شود. برخی قسمت‌های داستان و همچنین سرنخ‌هایی که خواننده درگیر آن‌ها می‌شد و جنبه معماگونه داشتند، نهایتا انگار معنایی در داستان پیدا نمی‌کردند و اگر بخوام خوشبیانه ببینم شاید نویسنده در جایی از داستان با توصیف‌ها و استعاره‌ها سعی در حل آن‌ها کرده بود. در نهایت می‌تونم بگم اگر با اسطوره‌ها، فرهنگ و دنیای فانتزی ژاپنی‌ها بیشتر آشنا بودم این کتاب برایم معنای بیشتری داشت و از زمانی که برای خواندنش گذاشتم خوشحال‌تر می‌بودم.