بوی آشنایی دارد. مردی است با چشمان قهوه‌ای. مردی خسته. از پشت پلک‌هایم می‌بینمش. می‌نشیند روبه‌رویم. چشمان او هم بسته است. خواب است ولی خواب نمی‌بیند. پدرم. با موهایی که سال‌هاست عنکبوت‌ها در آن‌ها شبکه ساخته‌اند.
می‌دانم که زنده است. می‌دانم که باید مرده باشد. بالای سرش ستونی به آسمان رفته و پر از تصاویر مات زنی است که دختری را میان دست‌هایش می‌خواباند. دختری با موهای بلند خرمایی.
پدر، جایی زیر درختی خوابیده است. پیدا نیست که تارهای سفید روی سرش متعلق به چیست. عنکبوت‌ها یا گذر زمان.
۲ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
Aidaa
‫۵ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۲، ساعت ۱۷:۳۳
Ali
‫۴ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۳۵