یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما
و من دو ساعت تمام به جای فیلم. . ، او را تماشا کردم!
دو سال گذشت!
جیب هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. . گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: "کی ازدواج می‌کنیم؟"
گفتم: "اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو، باید به قبض‌های آب، برق، تلفن، قسط‌های عقب افتادهٔ بانک، تعمیر کولر آبی، بخاری، آبگرمکن، اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمهٔ نان از کلهٔ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب‌های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!
و تو به جای عشق. . ، باید دنبال آشپزی. خیاطی. جارو، شستن، خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی! هر دومان یخ می‌زنیم!
بیشتر از حالا پیش همیم. . ، اما کمتر از حالا همدیگر را می‌بینیم! نمی‌توانیم ببینیم!
فرصت حرف زدن با هم را نداریم! در سیالهٔ زندگی دست و پا می‌زنیم. . ، غرق می‌شویم و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دست مان ساخته نیست، عشق از یادمان می‌رود و گرسنگی جایش را می‌گیرد. . !
۱ نفر این نقل‌قول را دوست داشت
amir_ets
‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۵۱