مثل دیوانه‌ها زمین را می‌خراشد، درست مثل یک سگ شکاری. دوباره به آن دست می‌مالد. یک کت ارتشی است. دو دستش را تا بازو فرو می‌برد، انگار زمین در چاله‌ای ریزش کرده است. چیزهایی احساس می‌کند، اما نمی‌داند چه. سپس به سطح براق یک کلاه نظامی برمی‌خورد. دورتادور آن را لمس می‌کند تا این‌که نوک انگشتانش به آن جوان می‌خورد. "هه!" ادوارد همچنان گریه می‌کند و فریاد می‌زند و در همان حال بازوانش، با نیرویی بی‌مهار، به‌شدت به کار افتاده‌اند و زمین را جارو می‌کنند. عاقبت سر سرباز نمایان می‌شود، در فاصله‌ای کم‌تر از سی سانتی‌متر. انگار خوابیده است.
۴ نفر این نقل‌قول را دوست داشتند
Ali
‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۸
Elham
‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۳۷
Mahkame
‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۶
TheSaba
‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۳