گابریل گارسیا مارکز

۶۲ کتاب

گابریل گارسیا مارکز

Gabriel José García Márquez

ملیت
کلمبیایی
زادگاه
Aracataca, Colombia
زادروز
۶ مارس ۱۹۲۷
درگذشت
۱۷ آوریل ۲۰۱۴

گابریل گارسیا مارکز نویسنده و روزنامه‌نگار کلمبیایی و برنده نوبل ادبیات بود. او در آراکاتاکا به دنیا آمد و کودکی‌اش در فضایی گذشت که بعدها در شکل‌گیری جهان داستانی ماکوندو نقش مهمی پیدا کرد.

”
پدرم نصیحتی کرد که از آن زمان تا به حال در ذهنم باقی مانده است: « زمانی که احساس کردی می‌خواهی از کسی انتقاد کنی، به یاد داشته باش که همهٔ مردم جهان امتیازاتی که تو در زندگی داشته‌ای را نداشته‌اند. »
عشق در سال‌های وبا

کتاب‌های گابریل گارسیا مارکز

۶۲ کتاب

نقل‌قول‌های گابریل گارسیا مارکز

پدرم نصیحتی کرد که از آن زمان تا به حال در ذهنم باقی مانده است: « زمانی که احساس کردی می‌خواهی از کسی انتقاد کنی، به یاد داشته باش که همهٔ مردم جهان امتیازاتی که تو در زندگی داشته‌ای را نداشته‌اند. »

مصرانه سعی میکرد در هر گفت و گویی شرکت کند بی آنکه قادر باشد لکنت خود را کنترل کند. تقلای بیهوده ای میکرد که از دست سایه هایی که کلافه اش کرده بودند رهایی یابد. هنوز می‌پنداشت بروز همه ی این علایم از مشکل زمان است که عوض شده بود. زمان هم زمان سابق نبود و با این توجیه خود را در بحبوحه ی سردرگمی روز افزونی که کم کم جزء عاداتش در آمده بود تسلی می‌داد.

اورسولا در همان حال که خوزه آرکادیو را آماده رفتن به مدرسه می‌کرد با خود می‌اندیشید و از خود می‌پرسید برای چه این همه بدبختی، تقدیر خانواده ما گردیده و همیشه می‌گفت مگر مخلوقات خدا از آهن درست شده اند که در مقابل این همه بدبختی دوام بیاورند. آن قدر خودش را در فشار می‌دید که حس می‌کرد مانند بیگانه ای بنای فحاشی بگذارد و خودش را آرام کند و برای یک لحظه از زیر بار این همه خود خوری رهایی یابد. بالاخره سقف صبر او فرو ریخت و فریاد کشید: آهای عوضی. آمارانتا که داشت لباس هارا مرتب می‌کرد به گمان اینکه عقربی او را گزیده است با هراس سوال کرد: کو کجاست؟ اورسولا گفت: چه؟ آمارانتا گفت: جانور. اورسولا با انگشت بر قلب خود دست گذاشت و گفت: اینجا: )

تنها تفاوت فعلی بین آزادیخواهان و محافظه کاران این است که آزادیخواهان به نماز ساعت پنج می‌روند و محافظه کاران به نماز ساعت هشت.

یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک‌ها بود روز و شب در نیاوردم. حمام نمی‌گرفتم، ریش هایم را نمی‌تراشیدم و دندان هایم را مسواک نمیزدم، چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند، برای کسی لباس می‌پوشد و برای کسی عطر میزند و من هیچ وقت کسی را نداشتم.