- نوشته رضا امیرخانی
- ناشر افق
ـ الله اکبر. بسماللهالرحمنالرحیم. چشمان مصطفا، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشمهایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمیتوانستند. چهگونه به آن چشمان نیمباز مشکیمشکی میتوانستی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمیکند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است؟ چهگونه چادر گلمنگلی نگاهت را بر سجده سادهاش پهن میکردی، زمانی که شانههای ارمیا در سجده بیصدا میلرزید؟ مصطفا کتاب را بست، عینکش را درآورد و آن را با دستمالی که در میان لباسهای خاکیاش به طرز عجیبی تمیز مانده بود، پاک کرد. یکی از شیشههای عینک لق شده بود. آرام گفت: ـ موجی شده. و بعد باز هم بیاختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد...
- تعداد صفحه
- ۳۰۴
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۷۵۲۴۰۵۶
- سال نشر
- ۱۳۹۰
نقل قولها و فعالیتها
ارمیا؛ برایم جالب بود که شخصی که خودش در خط مقدم نبوده به این خوبی یک رزمنده را درک کند. فکر میکنم متفاوتترین اثر مربوط به دفاع مقدس باشد، مخصوصا با خلاقیتها و ریز بینیهای خاص امیرخانی. از نظر تکنیکی البته میتواند ضعیفترین کار امیرخانی باشد اما محتوای جالبی دشت، آن قدر که میتوان آن را بارها خواند و خسته نشد. جای تفکر زیادی هم داشت که میتوان ساعتها روی آن بحث کرد. اما هنوز فکر میکنم حرفهای زیادی باید در این کتاب زده میشد، که نشد؛ تا جلد بعدی آن که «بیوتن» باشد. خواندنش را پیشنهاد میکنم به شرطی که یک ماه بعدش سراغ بیوتن بروید.