دیدار

۳.۶ از ۵ · ۱ رأی۲۸۸ صفحه۳ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

از اتوبوس پیاده می‌شود، فلکه ساعت است، هیچ‌کس نیست، پیش رویش خیابان، خالی خالی است. شرجی است، زمین خیس است (پل نادری؟) چیزی جز ردیف چراغ‌ها که انگار انتها ندارد نمی‌بیند. بوی‌آشنا بوی شب کارون را حس می‌کند. همه چیز ساکت است، اتوموبیلی پرشتاب می‌گذرد و یک لحظه، خلوت خیابان را آشفته می‌کند( پل سفید کو؟) بقچه را دست به دست می‌کند و کنار جدول، تو درازای خیابان راه می‌افتد. دور می‌شود، دورتر، حالا، زیر نور جیوه‌‌ای چراغ‌های حاشیه خیابان، مثل یک سایه انگار و یا مثل یک لکه سیاه، لرزش نامحسوسی دارد. چند لحظه بعد، جنبش سایه آرام می‌گیرد ایستاده است؟ تردید دارد؟ راه را گم کرده است؟ ( هووف!- دده، کجایی؟ کجا؟)

تعداد صفحه
۲۸۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۵۶۴۳۲۷۸
سال نشر
۱۳۸۷
تعداد نقل قول
۳
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۳ نقل قول

« ستم را با ستم باید جواب داد! زندگی چه ارزشی دارد اگر با حقارت و زبونی توأم باشد، چه ارزشی دارد اگر نتوانی از حق خودت، از موجودیت خودت و از آزادی خودت دفاع کنی؟! مرگ بهتر است! »

- زندان خیلی سخته ، دایی؟ نرمخند شاسب تلخ بود. - خودِ زندان ، نه! - پس چی ، دایی؟ - تحقیر و توهین آدم رو میخوره! مثل خوره!

مرد زرقانی سیگار تعارفش کرد. گرفت. پک زد ، به سرفه افتاد. - عجب تنده! - خالصه. پهن قاطیش نیست! فکر کرد که شاید هر چیز خالص آزار دهنده باشد، بیخود باشد! حتی طلای خالص ، نرم است و چکش خوار! فکر کرد که اصلا خالص و یکدست وجود ندارد. « چه کس خوب است؟ -اگر غش نداشته باشی کلاهت پس معرکه س _مثل مرغ پخته ، قورتت میدن! -پف! چه روزگاری! چه مزخرفاتی! »