- نوشته میلان کوندرا
- ترجمه فروغ پوریاوری
- ناشر روشنگران و مطالعات زنان
... چیزی بسیار متفاوت از زندگی فلاکتبار در مهاجرت که ابرنا مدتها بود تجربه میکرد. اولیس در سرزمین کالیپسو واقعا زندگی شیرین، راحت و شادی داشت. و با این حال، بین آن زندگی شیرین در غربت و بازگشت پرخطر به وطن، بازگشت را انتخاب کرد. به جای جستوجوی پرشور ناشناخته، قداست بخشیدن به شناختهشده را انتخاب کرد. به جای پایانناپذیر، پایانپذیر را برگزید.
- تعداد صفحه
- ۱۷۶
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۸۵۶۴۲۴۲
- سال نشر
- ۱۳۹۰
نقل قولها و فعالیتها
چهقدر شادیبخش بود گریختن به جایی دور از کیهان، تا آنجا که زندگی خود را به گونهای دیگر نمایش میدهد و نیازی به یک جسم نیست!
چرا یک زن مرده همیشه زنی بیدفاع است؛ دیگر قدرتی ندارد، دیگر هیچ تأثیری نمیگذارد، دیگر به خواستهها یا علایقش احترام نمیگذارند، زن مرده نمیتواند چیزی بخواهد، آرزوی چیزی را بکند، تهمتی را انکار کند. هرگز آن قدر نسبت به او ترحمی چنان رقتانگیز، چنان رنجآور احساس نکرده بود که پس از مرگش میکرد.
آینده برایش جالب نبود؛ ابدیت را میخواست؛ ابدیت، زمان متوقف شده است، زمانِ بیحرکت؛ آینده، ابدیت را غیر ممکن میکند، میخواست آینده را نابود کند.
اگر پزشک بود، بر خودش چنین تشخیصی میگذاشت، « بیمار از فقدان غم غربت رنج میبرد. »
احساس مردهای را داشت که پس از بیست سال، سرش را از قبر بیرون میآورد و باز جهان را میبیند: پایش را با کم رویی کسی که عادت به راه رفتن را از دست داده، روی زمین میگذارد؛ فقط جهانی را میشناسد که در آن زندگی کرده، اما مدام با بقایای دوران زندگیاش برخورد میکند؛ شلوارش، کراواتش را بر تن بازماندگان میبیند، که به گونهای کاملاً طبیعی، آنها را بین خود تقسیم کردهاند؛ همه چیز را میبیند و ادعای هیچ چیز نمیکند: مردگان معمولاً کمرویند.

