گرگ بیابان
Steppen wolf
- نوشته هرمان هسه
- ترجمه قاسم کبیری
- ناشر فردوس
زندگی هرمان هسه خود به عنوان یک داستان موفق قابلیت ارائه دارد. تولد در شهری کوچک، تحصیل در مدرسه الهیات، شاگردی در کارخانه، شاگردی در کتابفروشی و آنگاه شروع کار نویسندگی و مرگ ناگهانی... هسه در سالهایی که در کتابفروشی مشغول بود به مطالعة شخصی پرداخت. در میان شعرای آلمان خود را بیش از همه مدیون گوته میدانست و مدعی بود عصیان بر علیه راه او ادامة دنبال کردن راهش بوده است. هسه علاوه بر مطالعة دیوانهای شعر و آثار رمانتیک، به تحقیق در تاریخ ادبیات و فلسفه نیز پرداخت و از موسیقی و نقاشی هم سررشتهای داشت. او میگوید: " از تاریخ دنیا نمیتوان به این نتیجه رسید که انسان موجودی شریف، نجیب، دوستدار آرامش و عاری از خودپرستی است... اما این را میتوان گفت که در میان امکاناتی که در پیش رو دارد این قدرت عالی و والا، این تلاش برای رسیدن به شایستگی، آرامش و زیبایی نیز در او هست و تحت شرایط مساعد ممکن است تمتعبخش باشد... من به این عقیده ایمان دارم و از آن کاملا مطمئنم..."
- تعداد صفحه
- ۳۴۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۵۵۰۹۰۷۹
- سال نشر
- ۱۳۸۹
- تعداد نقل قول
- ۱۱
نقل قولها و فعالیتها
۱۱ نقل قول
همین طور که در فکر بودم، قطعاتی از کاساسیونهای موتسارت و پیانوی کلاویهٔ باخ به ذهنم آمد. انگار در تمامی این موسیقی تشعشع این روشنایی و آرامش و تموج این شفافیت اثیری را میدیدم. آری، در این موسیقی احساسی وجود داشت که گویی زمان در فضا منجمد شده بود و بر فراز آن آرامشی ابدی، ما فوق انسانی و خنده ای جاودانی و الهی بال میزد. راستی چه خوب گوتهٔ پیر، گوتهٔ رؤیاهای من نیز در قالب این افکار جای میگرفت!
دوباره به یاد رؤیای خویش درباره گوته و تصوری که از آن پیر مدعی حکمت داشتم افتادم، خنده ای غیرانسانی داشت و به شیوه فنا ناپذیران با من شوخی کرده بود. برای اولین بار معنای خندهٔ گوته را میفهمیدم. خنده اش خندهٔ فنا ناپذیران بود، خنده ای بی هدف، خنده ای کاملا ساده و بی ریا، خنده ای که پس از گذشتن از تمام مصایب، مفاسد، لغزش ها، هوسها و سوء تفاهمها و راه یافتن به دنیای ابدیت و زمان در چهرهٔ یک انسان واقعی پیدا میشود. ابدیت چیزی نیست مگر رهایی از قید زمان و یا، اگر بتوان چنین چیزی را گفت، برگشتن آن به معصومیت و تبدیل دوباره اش به زمان.
در بسیاری لحظات، کهنه و نو، لذت و درد، وحشت و شادی به گونه ای عجیب و غریب با هم مخلوط میشدند، گاه در بهشت بودم، گاه در جهنم، معمولا در آن واحد در هر دو جا.
هرمینه به خود زندگی شباهت داشت. امکان پیش بینی رفتار لحظهٔ بعد او از پسِ لحظهٔ حال ناممکن بود.
82 سال عمر من نشان داد که بالاخره مردن امری است قطعی و حتمی برای همه، انگار شاگرد مدرسه ای بودم که از دنیا میرفتم و اگر این گفته بتواند مرا تبرئه کند بی میل نیستم اضافه نمایم که: در آن سن و سال هنوز هم حالت کنجکاوی و عشق به تلف کردن وقت در بازیهای بچگانه در طبیعتم وجود داشت. بله، و این وضع ادامه داشت تا این که بالاخره یک وقت فهمیدم دیگر بازی بس است.

