- نوشته هرمان هسه
- ترجمه وحید منوچهری واحد
- ناشر جامی
لیدیا با صدایی آهسته به او گفته بود:«نازنینم، آرزوی من خوشبختی و سعادت توست و اصلا راضی به ناراحتی و رنج تو نیستم. سرورم من را عفو کن که تو را به خودم وابسته کردهام... سرنوشت من در این دنیا این است که سالها در غم از دست دادن تو خون دل بخورم و رنج بکشم، ولی چه باک که تو حالا پیش منی و من باید از این شادی کوتاه استفاده کنم.»
- تعداد صفحه
- ۲۷۲
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۱۷۶۰۹۷۶
- سال نشر
- ۱۳۹۳
نقل قولها و فعالیتها
زندگی همین بود هم اندوه میگذشت و هم درد و نومیدی اینها هم همچون شادمانی و شیرین کامی گذرا بودند. همه چیز میگذشت، بی رنگ و جلا میشد، عمق و ارزش خود را میباخت و سرانجام زمانی میرسید که انسان به یاد نمیآورد که چه رنجی دلش را به درد آورده بوده است. حتی دردهای انسانی با گذشت زمان رنگ میباختند و جلای خود را از دست میدادند.
،وقتی آدم میداند که بزودی باز همه چیز تمام خواهد شد و جز یادی از گذشته نخواهد ماند چطور میتواند خوشحال باشد.
در برگهای گیاه ظریف باریک شد و دید که چگونه در اطراف شاخه گل به زیبایی و خردمندی شگفت انگیزی نظم گرفته اند. اشعار ویرژیل زیبا بودند و او آنها را دوست میداشت. اما در دیوان ویرژیل اشعاری بود که بلاغت و نازکی مفاهیم و زیبایی مضامین و عمق معانی هرگز به پای آذین مارپیچی این برگهای ظریف که به گرد شاخه گل بالا میرفتند، نمیرسیدند. چه لذتی و سعادتی، چه شاهکار ارجمند و شورانگیزی میبود اگر کسی میتوانست فقط یک شاخه از چنین گلی بیافریند. اما نه، پهلوانان دلیر و نه سلاطین جهانگیر، نه هیچ پاپ یا قدیسی، احدی به چنین کاری توانا نبود.
