اجازه میفرمایید گاهی خواب شما را ببینم
- نوشته محمد صالحعلا
- ناشر پوینده
باور نمیکنی باز هم عین وحشیها به من حمله کردند. جر و واجرم دادند، آنها با اخلاق میانهای ندارند حتی به ماده خودشان هم چنگ و دندان نشان میدهند، تازه مادهشان از نرهاشان بیرحمترند، گرگها عاشق نمیشوند، بچههاشان را نمیبوسند، بوسیدن را بلد نیستند، پوزههاشان برای این کار طراحی نشده، همدیگر را در آغوش نمیگیرند، غبطه هم نمیخورند...
- تعداد صفحه
- ۸۰
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۲۹۵۰۳۳۱
- سال نشر
- ۱۳۹۲
- تعداد نقل قول
- ۴
نقل قولها و فعالیتها
۴ نقل قول
خورشید جان، امان از این بی تو گذشتنها؛ وقتی از شما دورم، برفهای درونم آغاز میشود. کاش میدانستید دربارهتان چه فکر میکنم. من برای دیدن شما همهٔ درها را زدهام. عاشقی خوب است؛ زندگی حلال کسانی که عاشقاند. من خجالتیام و هنوز نمیدانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم. ای کاش عشق، خود لب و دهان داشت.
حالا من تا سه شمردم و عاشق شدم، خدای نکرده اگر تا هفت میشمردم چه میشدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم متبسم شد و سراسیمه دور خورشید میچرخید، جوری که عالم فقط دو فصل میشد؛ برای عاشق یا بهار است و یا پاییز.
گرگها عاشق نمیشوند، بچه هاشان را نمیبوسند، بوسیدن را بلد نیستند، پوزه هاشان برای این کار طراحی نشده، همدیگر را در آغوش نمیگیرند، غبطه هم نمیخورند.
عالی